قرائتِ انسانی جنگِ کربلا



یکی از بی‌معناترین سخنانی که در این روزها لقلقهء زبان خیلی‌هاست، این است که بیائید جنگ کربلا را قرائتِ انسانی کنیم. این ادعا از اساس بی‌راهه است و با پیش‌فرض الاهیاتی جنگ حسین و یزید همخوانی ندارد. حسین نه به خاطر انسان و انسانیّت بلکه به خاطر اصلاحِ دین جدش قیام کرد. دینی که از اساس غیر انسانی است، کشتنِ غیر مسلمانان را ثواب و چپاول و تاراج مال و اموال و تجاوز و کنیزسازی زنان آن‌ها را جایز می‌داند.
قرائت ملاها و قمه‌زن‌ها از جنگِ کربلا خطا و ضد انسانی نیست، اسلام آیین درنده‌خویی و دشمنِ سرسختِ قرائت انسانی از زندگی است. احیای دین محمد، یعنی احیای شیزوفرنیای خشونت و غزوات، داخلی‌سازی منازعات، بی‌احترامی به انسانیّت، تجاوز جنسی به زن و دختر و دشمنِ سیاسی و تخریبِ جهان واقعی برای رسیدن به بهشت وهمی و خیالی.
در هیچ سندی نیامده است که یزید به اهل و عیال و خواهران و دختران حسین و همراهان‌ش تجاوز کرده است ولی در تمامی غزوات و احادیث و متون معتبر آمده که محمد و لشکریان‌ش به زنان و دختران دشمنان سیاسی‌شان بی‌رحمانه و حتی در مواردی دست‌جمعی تجاوز کرده‌اند.
هیچ عنصر رهایی‌بخشی در جنگ حسین وجود ندارد. جنگ حسین و یزید، جنگ قبیله‌ای میان دو عرب مدعیِ قدرتی بود که بر برتریِ ذاتیِ اعراب بر غیر اعراب باور داشتند و همین‌طور برتریِ ذاتیِ قریش بر غیر قریش. حسین بیش از یزید، به این برتری خونی و ذاتی ایمان داشت. تمام خطابه‌های منسوب به حسین، سست‌گردانیدن به فضیلتِ خونی و برتری عرب بر عجم‌ند. به خاطر همین جنون برتری خونی و توهم حقِ حاکمیّتِ ذاتی لجاجت پیش کرد و خودش را به کشتن داد.
سر و سینه‌زدن به خاطر حسین که برای برتری‌خواهیِ ذاتی جنگید، نه فقط فضیلت و حاوی پیامِ انسانی نیست، بلکه نوعی شرم و قباحت است. مگر باور غیر انسانی‌تر از این هم وجود دارد که کسی مدعی شود من ذاتاً از شما برترم و برتری من بر دیگران در ملکوتِ الاهی نوشته شده است. این ادعا قبیح‌تر از ادعایِ نازی‌هاست.
شمر بن‌ ذی‌الجوشن که سر حسین را برید و هم عبیدالله بن‌ زیاد که راه را بر او بست، از یاران نزدیک علی بودند. ادعای قرائت انسانی از جنگِ کربلا مانند این است که کسی مدعی شود بیائید کشتارهای داعش را قرائتِ انسانی کنیم. چنین‌چیزی نه ممکن است و نه با ادعای خود حسین همخوانی دارد. زیرا زندگی از نظر حسین و داعش در عقیده و جهاد خلاصه می‌شود و انسانیّت در آن در جایگاهی ندارد. بنابراین بهتر است بجایِ زور زدن‌های بیهوده، از این باورها و عقاید غیرانسانی گذر کنیم. فقط با نفی این باورهای غلط است که زمینهء انسانی‌سازیِ جهانِ زندگی ممکن می‌گردد.


من از این محرم، محرم امسال ترسیدم. نه از تحمیق مردم، از مردانی که در خیابان‌ها خودشان را می‌زنند. جسم‌شان را جلو چشم همگان تباه می‌کنند، از صحنه‌های شنیع خون پاشیدن پیکرهای تازیانه خوردهء دین در کف خیابان‌ها، از کودکان بی‌حقوق، بی‌دفاع، صورت‌هایی که نه چالش عکس، که خودِ خودِ خشونت دینی و ترس و وحشت و لرزش یک کودک بی‌گناه زیر دست قداره‌ای به بلندی آسمان هستند. نه از گِل پاشی، نه از قمه‌کشی، عزاداری و گریه و زاریِ مملکتی که همین‌طوری هم خسته و غمگین است.
من از این ترسیدم، از اینکه تصویری هست، عکسی هست که بتواند همهء این تصاویر شنیع دیگر را حاشیه کند، بی‌تفاوت کند. روی دست آن‌ها بلند شود. تصویر گرسنگی مردم در محرم امسال! تصویر بلعیدن غذا در صف نذری! تصویر دختر و پسرهای نشسته لب جدول خیابان با ظرف غذا!
گرسنگی دین را از صحنه بیرون کرد. تصویر محرم امسال تصویر زنجیر زنی نیست. تصویر مردم گرسنه است. گرسنگی دین را از صحنه بیرون کرد. هم دینداران می‌دانند که گرسنگان نه به خاطر حسین که به خاطر گرانی، فقر و قیمت دلار در صف نذری‌ها ایستاده‌اند. هم گرسنگان خود می‌دانند که آنجا چه می‌کنند. خبری از امام حسین نیست، گرسنگی از صحنه بیرون‌ش کرد، همزمان اما، حرمت و شأن مردم نیز در این محرم جا گذاشته شد.
من از گرسنگان اینگونهء تاریخ همانند گرسنگان جنگ جهانی دوم، گرسنگان آفریقا، گرسنگانی که نقطهء امیدواری مردم و لایه‌های خاکستری مغز را یک شبه کور می‌کنند می‌ترسم. گرسنگانی که ارزش‌های اخلاقی، شأن و حرمت را در پیچ تاریخ جا می‌گذارند، مولد افق‌های سیاه‌ند!
مشکل گرسنگی مردم را بایست انقلابی حل کرد. انقلابی که شأن و حرمت را در راه گرسنگی قربانی نکند. انقلابی که به جای استیصال و پایین کشیدن و جا گذاشتن ارزش‌های اخلاقی، شأن و حرمت مردم، نظام آیت‌الله‌های دزد را پایین بکشد.

خدا را باید استفراغ کرد



دوستی در جایی گفتند بی‌خدایان حوصله‌ام را سر می‌برند چون فقط از خدا حرف می‌زنند!
در پاسخ چه باید می‌گفتم؟ ایشان درست می‌گویند اما آنچه ندیدند این است که ما در مورد خدا حرف نمی‌زنیم بلکه داریم استفراغ خدا می‌کنیم! از زور پرخوری و غذای مسمومی که به نام خدا و دین بر معده فرهنگی ما تحمیل شده است بد مزاج شده‌ایم. آن را یک جوری یعنی با سلاح منطق باید پس بزنیم.
ما دچار دو استبداد و شاید سه استبداد هستیم، استبداد را همان شیوهء بردگی و برده‌داری ببینید.
اولی استبداد الله و حاکمان و موبدان و کاهنان دینی که استبداد عناصر قدرت و ثروت را توجیه معنوی می‌کنند.
دومی استبداد اجتماعی که عرف و نگاه فرهنگی جامعه است که حاصل تربیت اجتماعی و باورها و عقاید آن اجتماع است. چنین اجتماع معلولی استبداد می‌سازد و اجازه هنجار شکنی نمی‌دهد.
سومی استبداد من بر من که اثرات تربیت اجتماعی است، پارامتری در من ایجاد می‌کند که اجازه تابو شکنی را به علت ترس از طرد شدن از اجتماع و یا احساس گناه نمی‌دهد و همواره خود را در یک حبس ابدی نگه می‌داریم
آنچه مهم است شجاعت و جستجوگری هر انسانی سبب دریدگی این حصارها می‌شود. انسانی که حصار خود را نشکند نمی‌تواند حصار جامعه را بشکند. جامعه‌ای که حصار خود را نشکند در حصار تحمیلی خود کوچک می‌شود و تحلیل می‌رود.

بزرگی یک جامعه به نفوس و متراژ خاک و منابع آن نیست، اگر چه مهم هستند. بزرگی هر جامعه به تولید فرهنگی و سیاسی و اقتصادی و تکنولوژی و دانش آن جامعه است تا بستر در جهت هدف غایی که همان امنیت روانی و جانی جامعه  است مهیا شود. انسان را به انسان واگذاریم و سیستم جامعه را متمرکز در عدالت کنیم تا پشتوانهء آزادی باشد. آزادی برای همه بی‌هیچ قید و شرطی! وظیفهء مالیات‌گیرنده تضمین این عدالت اجتماعی است نه سرکوب!
ما هم از طرف الله سرکوب می‌شویم و هم توسط حاکم عرفی اجتماعی. نتیجه آنکه سعادتمند نیستیم و نخواهیم شد. سعادت انسان در گشودن قیدهای ناملزوم است. دین و خدا قید ناملزومی هستند که انسان را اسیر خود می‌کند.
خدا را استفراغ کنید تا معده فرهنگی شما آزاد شود تا بتوانید در بزنگ‌های انتخاب، تصمیم‌های درست بگیرید.

آیا خدا جهان را آفریده ؟



وقتی مردم از من این پرسش را می‌کنند که آیا جهان آفریده خداست؟

من به آن‌ها می‌گویم این سؤال به خودی خود بی‌معناست!

زمان قبل از بیگ‌بنگ وجود نداشت. برای همین زمانی برای خدا وجود نداشت تا جهان را بسازد. این مانند این است که دستورالعمل‌های گوشه‌های زمین را از شما بخواهند، زمین یک کره است. بنابراین دنبال کردن آن کاری بیهوده است.

ما آزادیم هر آنچه را که می‌خواهیم باور کنیم و به نظر من این ساده‌ترین توضیح است: در اینجا خدایی نیست و هیچ‌کس جهان را نساخته و هیچ‌کس سرنوشت ما را هدایت نمی‌کند، این مسئله مرا به درکی عمیق می‌برد ،قطعاً بهشت و زندگی پس از مرگی وجود ندارد، ما باید از همین یک زندگی‌مان در طرح بزرگ جهان قدردانی کنیم و من برای این بسیار سپاسگذارم.

استیفن هاوکینگ، طرح بزرگ (The Grand Design) -



پی‌نوشت: خداپرستان برهان جنبش یا برهان علت و معلول را بیان می‌کنند که بی‌خدایان آن‌ها را با بیان سفسطه بودن‌شان اثبات می‌کنند!



در پاسخ به این دست از پرسش‌ها باید نخست پرونده علت و معلول را خوب درک کنیم! پیوند علیت می‌گوید "هر معلولی علتی دارد" و این پیوند معمولاً با اینکه هر چیزی علتی دارد اشتباه گرفته می‌شود، آیا هر چیزی معلول است؟ این که هر معلولی علتی دارد بسیار روشن است مثل اینکه بگوئیم هر مضروبی ضاربی دارد، ولی آیا هر چیزی معلول است؟



بنابراین خداباوران خداوند را به عنوان چیزی که معلول است نمی‌پذیرند و خداوند را علت‌العلل (چیزی که به وجود نمی‌آید بلکه خود تنها پدید آورنده است) می‌نامند، در آشکار کردن و باز نمودن گسترده‌تر برهان علیت معمولاً گفته می‌شود، معلول چیزی است که وجود نداشته باشد و آغاز به وجود کرده باشد، بنابراین این برهان را می‌توان بدین‌سان چکیده و فشرده کرد که:


* هر چیز که به وجود بیاید علتی دارد (پس معلول یعنی چیزی که آغاز به وجود داشتن بکند).


* کائنات آغاز به وجود داشتن کرده است (بیگ‌بنگ آغاز کائنات است)



* کائنات معلول است، پس علتی دارد، علت کائنات خدا است!



و اگر چنانچه شما بپرسید علت خدا چیست؟ خواهند گفت خداوند معلول نیست که بخواهد علت داشته باشد، خداوند علت‌العلل است. چون آغاز به وجود داشتن نکرده، از ابتدا تا بیکران بوده و هرگز زمان برای خدا معنی ندارد



زمانی از بی‌خدایان پرسش می‌شود که اگر خدا وجود ندارد، پس جهان و انسان را چه کسی آفریده است، به جای اینکه به بررسی مسائل علمی بپردازند، ابتدا باید این پیامد را از دید فلسفی بررسی کنند و پاسخ دهند. یک بی‌خدا نباید لزوماً یک مهندس طراحی موشک یا یک فیزیکدان و یا یک بیولوژیست حرفه‌ای باشد و یا شما برای اینکه اثبات کنید خدا وجود دارد نباید تنها بدانید کائنات چگونه بوجود آمده است و یا زندگی چگونه بوجود آمده است، البته این گفته درباره خدا به صورت بسیار کلی و گسترده است، خدا چیست؟!



به همین سبک باید از کسانی که می‌پرسند علت بیگ‌بنگ چیست، پرسید، چرا به این اندیشه می‌کنند که بیگ‌بنگ معلول است؟ می‌پرسند آن ذره ابتدایی بیگ‌بنگ را چه کسی در آنجا جای داده است؟! از این افراد باید پرسید، از کجا می‌دانید که کسی آن ذره را آنجا قرار داده است؟ که از ما می‌خواهید نام آن را بیان کنیم؟



در کدام پیامد و پرونده فیزیکی تا به اکنون دیده‌اید که پاسخ یک پرسش به یک "فرد" برگردد که علت بیگ‌بنگ بخواهد به یک "فرد" برگردد؟ این پرسش مانند این است که بپرسیم، علت نوری که پس از برخورد با یک آینه برگشت می‌کند "چیست "؟ کسانی که پاسخ این پرسش که علت بیگ‌بنگ چیست را با واژه "خدا" پاسخ می‌دهند، درست کار همانند را انجام می‌دهند!



این که پیش از بیگ‌بنگ چه چیزی رخ داده است و پیش از بیگ‌بنگ چه بوده است، از دیدگاه فیزیکی حرف درستی نیست، بیگ‌بنگ از دید فیزیکی علتی است که شوند به وجود آمدن زمان می‌شود، یا به گفته‌ای زمان و فضا بر پایه تعاریف فیزیکی از دید بیگ‌بنگ آغاز می‌شود. گفته "پیش از بیگ‌بنگ" از دید فیزیکی بی‌معناست.



اگر گمان را بر نادانی بگذاریم، یعنی گمان کنیم که از پایه نمی‌دانیم دلیل بیگ‌بنگ و یا فرگشت چیست، باز هم دلیل نمی‌شود که نادانی را با پاسخ غیر خردمندانه پاسخ بدهیم، ما در صورتی که این گمان را بپذیریم، نمی‌دانیم که دلیل این برآمدهای علمی چیست!



در واقع عدمی که در فضای خلاء وجود دارد، از آشفتگی‌های زیر اتمی فضا زمان در فواصل بسیار بسیار کوچکی که با مقیاس پلانک سنجیده می‌شود، تشکیل یافته است همان فاصله‌ای که در آن، گرانش کوانتومی بر ساختار فضا زمان حاکمه در این مقیاس اصل عدم قطعیت هایزنبرگ اجازه می‌دهد که انرژی به مدّت کوتاهی به ذرات و پادذرات تبدیل شود، یعنی پیدایش چیزی از خلاء کوانتومی یا هیچ کلاً پیدایش از خلاء مطلق یا صفر، پس در مقیاس کلی جهان در نگر علمی نیازی به آفریننده ندارد.

مرگ



همیشه، "همین الان" است
سم هریس
راستش امروز می‌خواهم در مورد مرگ صحبت کنم. بیشتر ما سعی می‌کنیم که به مرگ فکر نکنیم، ولی همیشه بخشی از ذهن‌مان می‌داند که زندگی ابدی نیست. بخشی از وجود ما می‌داند که با مرگ تنها به اندازه یک مراجعه به دکتر یا یک تماس تلفنی ساده فاصله داریم تا با واقعیّت فانی خود و اطرافیان‌مان روبرو شویم. مطمئنم خیلی از شما به شکلی با این قضیه سروکار داشته‌اید. حتماً می‌دانید چقدر تکان‌دهنده است که به‌ ناگاه از مسیر عادی زندگی خارج شوید و تنها مسئولیّت شما "تلاش برای نمردن" باشد، یا مراقبت از کسی که رفتنی‌ است.
ولی چیزی که مردم در این لحظات به آن پی می‌برند این است که مدت زمان زیادی از زندگی‌شان را هدر داده‌اند. و سوال این نیست که با زندگی‌شان چه کار کرده‌اند، مثلاً زمان زیادی را صرف چک‌کردن بدون وقفه ایمیل‌شان کرده‌اند، نه. مسئله اصلی این است که در سال‌های متمادی به چیزهای اشتباه اهمیّت داده‌اند و تمرکزشان روی مسائل ریز و ناچیز بوده و حالا احساس پشیمانی می‌کنند. این اتفاق هم زمانی می‌افتد که زندگی‌مان در روال عادی‌ است و البته خود یک تناقض است زیرا همه‌ ما می‌دانیم که نوبت ما هم فرا‌ می‌رسد.
واقعاً نمی‌دانید نوبت شما هم فرا‌ می‌رسد؟ نمی‌دانید که روزی خواهد رسید که بیمار خواهید شد، یا آشنایی درخواهد گذشت و شما به گذشته نگاه می‌کنید، به چیزهایی که تمرکز شما را به‌خود جلب کرده بود و رو به خود کرده و از خودتان می‌پرسید: من داشتم چه غلطی می‌کردم؟
به رغم دانستن این حقیقت، بیشتر ما بخش زیادی از زندگی خود را طوری تلف می‌کنیم که انگار برای همیشه قرار است زنده بمانیم. برای مثال، یک فیلم بد را چهار بار تماشا می‌کنیم یا مدام با همسر خود دعوا و مرافعه می‌کنیم. این کارها فقط وقتی معنا پیدا می‌کنند که ما جاودانه باشیم و تا ابد زنده بمانیم. اگر قرار باشد زندگی‌مان را این گونه هدر دهیم کاش حداقل بهشتی که وعده می‌دهند واقعاً وجود داشته باشد.
راه‌هایی هست برای این‌که به واقع در لحظه زندگی کنیم. همیشه "همین الان" است. هرچقدر هم که به آینده فکر می‌کنید و برای آن برنامه‌ریزی می‌کنید و سعی می‌کنید ریسک را پایین بیاورید، باید بدانید که واقعیّتِ زندگی شما "همین‌الان" است .
شاید مسخره به نظر برسد، ولی حقیقت همین است. البته از لحاظ قوانین فیزیک زیاد هم درست نیست، چون در واقع "همین الانی" وجود ندارد. و این حرف از دیدگاه فیزیک هم خیلی درست نیست (همانطور که زمان حال برای دو نقطه در کهکشان‌ها یکی نیست)، در واقع "همین ‌الان‌ی" وجود ندارد، از نظر علم‌ عصب‌شناسی هم "همین الان" به درستی تعریف نشده (همانطور که در تعریف حس‌هوشیاری، اطلاعات ورودی به مغز در لحظات مختلف بر اساس‌ زمانبندی‌های جداگانه تبادل می‌شوند)، که باعث می‌شود ادراک ما از زمان حال فقط یک خاطره یا ذهنیّت باشد. ولی از نظر یک تجربه‌ حس هوشیاری، واقعیّتِ زندگی شما همیشه "همین الان" است. و من فکر می‌کنم این یک حقیقت رهایی‌بخش در مورد ذاتِ ذهن انسان است. در حقیقت فکر می‌کنم که برای داشتن شادی، احتمالاً چیزی مهمتر از درک این مسئله در مورد ذهن وجود‌ ندارد.
گذشته فقط یک خاطره است، مانند فکری که در زمان حال به ذهن خطور می‌کند. آینده هم صرفاً یک فرض است که در زمان حال ذهن شما را مشغول می‌کند. چیزی که ما در حقیقت در اختیار داریم همین لحظه‌ حال است… و این لحظه… و این لحظه…
و متأسفانه بیشتر زندگی‌مان را صرف فراموش کردن، انکار کردن، فرار کردن و چشم‌پوشی کردن از این واقعیّت می‌کنیم. و بدبختانه ما موفق به انجام این فراموشی می‌شویم. متأسفانه راهی پیدا‌ کرد‌ه‌ایم که هیچگاه با لحظه‌ حال ارتباط برقرار نکنیم و به امید پیدا‌ کردن شادی در آینده، شادی را در آن لحظه پیدا نکنیم. و آینده هیچگاه نخواهد آمد. حتی وقتی که فکر می‌کنیم واقعاً در لحظه‌ حال زندگی‌می‌کنیم، گوشه‌چشمی به آینده و حل مشکلات آن داریم.
و حقیقتاً ما می‌توانیم که به سادگی، حتی شده برای لحظه‌ای، مشکلات را کنار گذاشته، و از حقیقت زندگی که در لحظه‌ حال ‌است لذّت ببریم. این حرف‌، حرف تازه‌ای یا بر مبنای اطلاعات جدید نیست. فقط کافی است تغییری در رفتارمان بدهیم. تغییری در "ادراکی که نسبت به لحظهٔ حال" داریم .

چرا ادیان خطرناک و مضرند؟


خیانت کردن به همسر کار بدی‌ست ولی اگر چند همسری باشد و مذهب اجازه داده باشد کار موجهی می‌شود! تبعیض بین زن و مرد کار اشتباهی‌ست ولی اگر مذهب گفته باشد که سهمیه پسر دو برابر دختر است و حتی یک پیغمبر زن هم مبعوث نشده باشد اشکالی ندارد!
کشتن آدم‌ها جنایت محسوب می‌شود ولی اگر در راه خدا باشد خیلی هم خوب است و وعدهٔ بهشت هم برای آن داده‌اند! قربانی کردن فرزند انسان کثیف‌ترین کار دنیاست ولی اگر ابراهیم باشد و برای نشان دادن ایمانش به خدا باشد بزرگ‌ترین فضیلت دنیا محسوب می‌شود!
دروغ گفتن کار زشتی‌ست ولی اگر تقیه باشد و به نحوی به خدا و دین برگردد ایرادی ندارد! ازدواج از روی سیاست و نگاه ابزاری به زن اوج رذالت‌ست ولی اگر برای پیغمبر خدا باشد خیلی هم خوب و از روی خیرخواهی‌ست!
ازدواج مرد ۵۳ ساله با دختر ۷ ساله یک جنایت و نشانگر بیماری جنسی و یا بیشعوری‌ست ولی برای الگوی اصلی مؤمنان جایز و سمبل شعورست! به غنیمت گرفتن زن‌ها در جنگ و فروش آن‌ها به عنوان کنیز عملی شدیداً غیر انسانی‌ست ولی برای لشکر اسلام و در راه خدا بلامانع و توصیه هم شده است!
کتک زدن زن‌ها و زجر کُش کردن انسان‌ها با سنگ (سنگسار) عملی حیوانی‌ست ولی اگر در کتاب مذهب آمده باشد حتماً توجیه‌پذیر می‌شود! مجبور کردن دیگران به پذیرفتن و اجرای عقاید ما و گرفتن حق آزادی و دموکراسی از مردم کار بدی‌ست ولی اگر امر به معروف باشد، حجاب اجباری یا دین اجباری باشد، بسیار هم خوب و درست است!
و ...
نتیجه: هر کار غیر اخلاقی اگر اسم مذهب روی آن بیاید و به طریقی ادعا شود که برای خداست، توجیه‌پذیر می‌شود و فرقی ندارد که آن کار چقدر پست و رذیلانه باشد. این‌ها را که خواندی شاید بتوانی درک کنی که چرا ادیان خطرناک هستند. چون ادیان (بدون هیچ زحمتی) براحتی می‌توانند ضد ارزش‌ها را به ارزش‌ها و ارزش‌ها را به ضد ارزش‌ها تبدیل کنند و تازه دیگران هم بگویند که: به عقایدش احترام بگذار! عقاید هر کسی محترم است و مهم نیست که آن عقاید چه چیزهایی را شامل بشود، برای همین باید ریشه را زد و نه برگ‌ها را ...!
تا زمانیکه آدم‌ها باور دارند همهٔ امور اخلاقی بدون حضورِ خدای نادیده در آسمان‌ها نمی‌تواند به سامان بنشیند، جنایات بشری تمام نخواهد شد!
جنایاتی که خداباوران در طولِ تاریخ مرتکب شده‌اند، خود گواهی محکم و روشن بر این امر است که خداباوران با قربانی کردنِ حقیقتِ اخلاق، جز برای بقایِ منافع خود و خدایشان به هیچ نمی‌اندیشند.

اما ستیزجویی خداناباوران که همواره از حیطهٔ کلام نیز فراتر نرفته است، متضمن هیچ رنجی برای بشریت نبوده است. این معنا بسیار نابجاست که ما ستیزه‌جویی و جنایات هولناکِ حقیقیِ خداباوران را در طول تاریخ که بر جوامع انسانی تحمیل شده است را نادیده بگیریم.

جنایاتی که باورمندان به خدا تا امروز مرتکب شده‌اند بقدری هولناک است که یقین دارم بشر آینده از این که نیاکان‌شان به استناد آن متون دینی مرتکب شنیع‌ترین رفتارهای غیراخلاقی شده‌اند که متکی به احکام توهم‌زایِ خدایی نامریی بوده است از خود شرم خواهند کرد.
بی‌تردید برای یک خردِ تربیت شده، دین نوعی شکنجهٔ روانی‌ست که عدهٔ کثیری از نوع بشر به این بیماری مهلک مبتلا شده‌اند. این جزو مُسلّمات دین است که همواره آدم‌ها را از هر تغییری بر حذر می‌دارد، تا هویّتِ خود را در شما خدشه‌ناپذیر کند. تا همهٔ هویتِ شما را در خودتان مضمحل نماید. اما علم، قویاً به تغییرات ذهنی شعورِ آدم‌ها، از جهان اطراف خود اصرار دارد. تا موجودیت انسانیِ آدم‌ها را به تعریف کشد.

دین‌مداران با رمزآمیز جلوه دادنِ مهملاتِ خود در اذهان عموم کُلُفت‌ترین مغالطات را لباس تقدس می‌پوشانند تا شعورِ عمومِ جامعه را دم بن‌بستِ جهلِ خویش منجمد کنند. دردآورترین بخشِ تفکر باورمندان به خدا در این معنا نهفته است که وقتی شواهدی دال بر بطلانِ نظری که در کتاب به اصطالح مقدس آنان سروده شده است را به آنان ارائه می‌دهید، قبل از اینکه کتاب مقدس‌شان را به دید تردید بنگرند، شواهد انکار ناپذیرِ علمی را از خود دور می‌کنند، تا مگر بقای کتابِ مقدس‌شان را مصونیّت بخشند که حتی یک بار زحمتِ خواندنِ آن را به خود نداده‌اند.
جماعتِ دین‌مدار با باورهای ذهنی که از قرونِ اعصار در آن‌ها تخلیه کرده‌اند، خود را با حقایق بیگانه نموده‌اند. تا زمانی که ذهن‌مان را از باورهای بیهوده گذشتگان نجات نداده‌ایم، به حقیقت خودمان راه نخواهیم یافت. باید که به عموم باورهایی که در ما شکل داده‌اند مشکوک باشیم، اگر چنین نکنیم، قادر نخواهیم بود، تا خودمان را در خودمان پیدا کنیم. تا زمانی که ذهن آدمی به استقلالِ واقعیِ خود نرسیده است، قطعاً نمی‌تواند سره را از ناسره تشخیص دهد.

خدا و مذهب



چرا بی‌خدایان به دین اهمیّت می‌دهند و با آن مقابله می‌کنند؟
اگر کسی می‌خواهد به چیزی کاملن مسخره مانند مذهب اعتقاد داشته باشد، چرا باید برای یک بی‌خدا اهمیّت داشته باشد؟
توماس جفرسون می‌نویسد: “اینکه همسایه‌ی من به یک خدا یا حتی ۲۰ خدا اعتقاد داشته باشد، نه جیب من را میزند، نه باعث شکستن پای من می‌شود و نه در مجموع به من آسیبی وارد می‌کند.”
چیزی که جفرسون درک نمی‌کند، این‌ست که افرادی که تنها به یک خدا اعتقاد دارند، اغلب آسیبی بیشتر از تنها شکستن یک پا وارد می‌کنند. به عبارتی، ادیان خطرناک هستند. افراد از دین برای توجیه ظالمانه‌ترین اعمال و نگرش استفاده می‌کنند. برای نمونه، دین انگیزه‌ی اصلی حملات ۱۱ سپتامبر بود.
برخی از افراد مذهبی به این نکته اشاره می‌کنند که در جهان چیزهای بسیار زیادی هست که مردم از آن‌ها برای توجیه نگرش و اعمال بی‌رحمانه استفاده می‌کنند و با این همه به نظر می‌رسد که بی‌خدایان تنها بر روی دین تمرکز کرده‌اند. درست‌ست! اما با این حال، این بهانه، آن بخش از ظلم و ستم که دین مسئول انگیزش‌اش هست را توجیه نمی‌کند.
تفاوتی میان خشونت و ظلم الهام گرفته شده از دین و سایر انواع خشونت وجود دارد. این تفاوت ایمان است! ایمان قابلیت استدلال و مصالحه‌کردن را ندارد. وقتی شخصی به چیزی ایمان داشته باشد، هیچ مقدار از منطق و یا شواهد قادر به تغییر نظر فوری وی نخواهد بود.
چنین نگرش فلج کننده‌ای تنها توجیهی برای ظلم، خشونت و نفرت نیست بلکه علت اصلی چنین چیزهایی است. استیون واینبرگ، این مطلب را اینگونه بیان می‌کند: “دین توهینی به شأن انسانی‌ست. چه دین باشد چه نباشد، انسان‌های خوب کارهای نیک می‌کنند و انسان‌های بد، کارهای پلید. اما انسان‌های خوب برای انجام کارهای ناپسند، به دین نیاز دارند.”
اگر مردم تنها به این باور‌های اسطوره‌ای مضحک اعتقاد داشتند و بر اساس آن‌ها عمل نمی‌کردند، بی‌خدایان دیگر مشکلی نداشتند و احتمالن ”ذره ای از وقت‌شان را نیز صرف تکذیب اعتقادات مسخره‌ی مذهبی نمی‌کردند.”
اگر من، به شخص دیوانه‌ای برخورد کنم که بمن بگوید: "غول چرا جادو حقیقت دارد یا غول چراغ جادو می‌تواند آرزوهای ما را برآورده کند" با چنین شخصی درباره‌ی مرور مشکلات منطقی باورهایش به بحث نمی‌نشینم. اما حتی آن موقع هم نه این افراد، آن بیرون مشغول وضع قانون بر اساس باورهایشان هستند و نه یک ستاد انتخاباتی مهم مشغول ترغیب سیاست‌مداران برای وضع قوانین غول چراغ جادو است. این مؤمنان غول چراغ جادویی، پول پرداخت مالیات را در قالب وضعیت‌های معاف از پرداخت مالیات نمی‌دزدند و یا تلاش نمی‌کنند ازدواج را به عنوان رویدادی که بایستی توسط پیروان غول چراغ جادو صورت بگیرد، تعریف کنند.
نکته اینجاست که افراد مذهبی همه‌ی آن کارها را انجام می‌دهند! آن‌ها همیشه سعی کردند افکار مزخرف‌شان را به جامعه تحمیل کنند حتی بدون اینکه بتوانند برای اعتقادات‌شان شواهد کافی ارائه کنند. شاید یک فرد مذهبی جایگاه یک فرد بی‌خدا را بهتر درک کند اگر تصور کند چه اتفاقی می‌افتاد وقتی قرار بود ایدئولوژی حقیقت داشتنِ غول چراغ جادو به همان روش تبلیغ بشود که آن اعتقادات‌اش را تبلیغ می‌کند. آیا مذهبیون می‌نشستند و وجود داشتن غول چراغ جادو را باور می‌کردند؟ آیا از پذیرش وجود غول چراغ جادو امتناع می‌کردند ولی به خودشان هم زحمت نمی‌دادند که از عقاید معتقدین غول چراغ جادو انتقاد کنند؟ شاید هم احتمالن ”اعتقاد به وجود داشتن غول چراغ جادو را مسخره می‌کردند و آن اعتقاد را مضحک می‌خواندند.
من شرط می‌بندم اگر ۸۰٪ مردم به همچین باور مسخره‌ای معتقد بودند و تلاش می‌کردند با احداث معابد غول چراغ جادو در گوشه و کنار خیابان‌ها با هزینه‌ی پول‌های پرداخت مالیات، لابی کنگره برای وضع قوانین غول چراغ جادو مثل تغییر شعار ملی به ”غول چراغ جادو زنده است یا حقیقت دارد” و غیره به زور آن را به همه القاء کنند، آن‌وقت مؤمنان غیر غول چراغ جادویی، شروع به اعتراض و مخالفت می‌کردند.
این دنیایی‌ست که بی‌خدایان در آن زندگی می‌کنند. ما به دین اهمیت می‌دهیم چون مجبوریم که به آن اهمیّت بدهیم. اگر مذهبیون دست از تحمیل عقاید مزخرف‌شان به جامعه بر می‌داشتند، بی‌خدایان هم دیگر از آن اعتقادات انتقاد نمی‌کردند. ما در عوض با خودمان اینطور فکر می‌کردیم که شماها دیوانه شده‌اید و اصلن هم ”به خودمان زحمت نمی‌دادیم جنون شما را تکذیب کنیم. برای مثال من عمومن، اصلن به خودم زحمت نمی‌دهم مردم را از این مسئله آگاه کنم که هیچ زندگی هوشمندانه‌ای در کره‌ی مریخ وجود ندارد.
آیا اگر خدایی وجود می‌داشت ما باید سپاس‌گزار وی می‌بودیم؟
مبنای ادیان ابراهیمی بر این اساس‌ست که به ما لطف شده و ما "باید" به خاطر این نعمت‌ها از شخصی که این لطف را در حق ما کرده است با کارهایی همانند نماز و عبادت و قربانی و... تشکر نماییم. اما آیا واقعن به ما لطفی شده است؟ و اگر لطفی بوده آیا حتمن "باید" قدردانی نماییم؟
فرض را بر این می‌گذارم که ما توسط خدایی که این ادیان معرفی می‌کنند آفریده شده‌ایم و شخص "الف" را همان خدای لطف کننده و شخص "ب" را شخص مورد لطف قرار داده شده در نظر می‌گیرم، اما پرسشی که مطرح‌ست این‌ست که در حالت کلی چه زمان به ما لطف شده و چه زمانی لطف کننده برگردن ما حقی دارد؟ زمانی شخص "الف" می‌تواند توقع انجام کاری در قبال لطفش را داشته باشد که شخص "ب" از وی درخواست کرده باشد که لطف خاصی در حقش بکند و اگر بدون اینکه شخص "ب" درخواست کرده باشد شخص "الف" لطفی در حقش بکند، شخص "ب" لزومن نباید در پی جبران کاری که برایش انجام شده باشد. به خصوص اگر شخص "الف" انتظار انجام کارهای مشخصی را در قبال لطفی که بدون درخواست قبلی انجام داده را داشته باشد.
ما بدون اینکه از کسی درخواست کرده باشیم به این جهان آمده‌ایم پس دلیلی ندارد که ما لزومن سپاس‌گزار شخصی باشیم و آن شخص این حق را برای خود محفوظ بداند که در صورت عدم قدر دانی ما مجازات سختی برای‌ِمان در نظر بگیرد.
به مانند این‌ست که من بدون اینکه دوستم از من بخواهد به او ماشینی به عنوان هدیه بدهم و از او انتظار داشته باشم که هر روز به در خانه من بیاید و جلوی من زانو زده و تشکر نماید و اگر روزی این کار را انجام نداد مجبورش کنم تا کفاره بدهد و یا مجازاتی برایش در نظر بگیرم، همچنین به او بگویم که اگر ماشین را به من پس دهد مجازات سخت‌تری برای او در نظر خواهم گرفت و تا پایان عمرش او را شکنجه خواهم کرد!
آیا در مثال بالا من به دوستم لطفی کرده‌ام؟ حال همین مثال در مورد ادیانی مانند اسلام به این صورت خواهد بود که الله بدون اینکه از او تقاضا کرده باشیم به ما زندگی بخشید و از ما انتظار دارد در قبال این به اصطلاح هدیه الهی! هر روز کارهای معینی برایش انجام دهیم که او برای ما تعیین کرده و اگر آن کارها را انجام ندهیم و از دستوراتش سرپیچی کنیم او ما را مجازات خواهد کرد و اگر هم بخواهیم هدیه‌اش را با خودکشی پس دهیم باز هم گناه کبیره‌ای مرتکب شده‌ایم و مجازات سختی در انتظارمان خواهد بود.
آیا همچنان فکر می‌کنید به ما لطف شده است یا به این نتیجه رسیدید که در صورت واقعی بودن این ادیان به ما ظلم شده است؟
"خدا گرداب هولناکی‌ست که بهتر است نزدیکش نشویم"
شما اگر در جامعه‌ی یونان کهن می‌پرسیدید آیا خدا وجود دارد؟ این پرسش قابل فهم نبود زیرا جامعه‌ای بود با اسطوره‌ها و فیلسوفان و بنابراین خدا، جایی در ذهن افراد نداشت. امروز نیز اگر از چینی‌ها همین پرسش شود، این پرسش برای‌ اکثریّت قابل فهم نیست زیرا تائوئیسم آئین اصلی این کشور است و اصول آن عبارت از ارتقای معنویّت انسان، داشتن زندگی بهتر، ثروتمند شدن و پزشکی برای سلامتی انسان‌ست. حال اگر از پیروان دین یهود و مسیحیت و اسلام همین پرسش بشود. آن‌ها با قطعیّت می‌گویند بله خدا وجود دارد و آن خدایی‌ست یگانه که آسمان و زمین و انسان را آفریده است.
سپس اگر از این ادیان پرسش شود از آنجایی که شما ادعای توضیح سرآغاز هستی را دارید و می‌گوئید جهان در شش روز خلق شده است، حال بگوئید آینده‌ی بشر چگونه خواهد بود؟ در اینجا سکوت سنگینی برقرار می‌شود زیرا آن‌ها جز وعده‌ی قیامت و بهشت حرف دیگری ندارند. شگفت‌ست، این افراد از علم دلیل می‌خواهند ولی از دین دلیل نمی‌خواهند و به راحتی ادعای دین را باور دارند.
دین موسی می‌گوید قوم یهود طی چهل سال در بیابان زندگی کرد و موسی آب دریا را قطع کرد تا یهودیان گذر کنند. پیروان دین این قصّه را به راحتی بمثابه‌ی یک واقعیّت تاریخی می‌پذیرند. اسلام می‌گوید الله جاودانه است و قرآن وحی شده است و امام دوازدهم زنده است و در آخر خواهد آمد. پیروان بدون کوچک‌ترین دلیل، همه این داستان‌ها را بمثابه‌ی یک حقیقت می‌پذیرند.
انسان در روان خود حکم کتاب دینی را بدون چون و چرا می‌پذیرد که خدا آدم را از خاک خلق کرده و حوا را از بغل او آفریده است. هنگامی که می‌پرسید چرا و چگونه؟ آن‌ها می‌گویند خدا گفته است و کلام الهی‌ست. ولی همین انسان تئوری علمی چارلز داروین درباره‌ی فرگشت را نمی‌پذیرد و تحول شاخه‌ی حیوانی را به انسان‌های اولیه و سپس تحول به انسان هوشمند یا هوموساپینس و تئوری همه‌ی دانشمندان را مورد تمسخر قرار می‌دهد.
خُب، باید پرسید منشاء همین اعتقاد به خدا از کجا می‌آید؟ انسان نئاندرتال و هوموساپینس‌های اولیه چه بسا آته و ناباور هستند ولی از یک زمان خاصی هوموساپینس به عناصر طبیعت مانند خورشید باور می‌کند، اسطوره می‌سازد و سپس به آفرینش خدا می پردازد. قدیمی‌ترین فسیل‌هایی که از هوموساپینس کشف شده به ۱۰۰,۰۰۰ سال پیش برمی‌گردد. این هموساپینس یا انسان خردمند با رشد مغزی و قدرت آگاهی، به هستی خود پی می‌برد. در چنین روندی‌ست که انسان هموساپینس خدا را می‌آفریند. همه‌ی انسان‌ها به خدا نرسیدند و از میان خیل انبوهی که به خدا رسیده بودند، کسانی به ناباوری روی آوردند تا از خدا دور شوند.
گفتگوى يک اسلام‌گرا و يک منتقد اسلام
اسلام‌گرا: شما يک ويدئو از داعش قرار داده‌ايد و آن‌را به اسلام منسوب كرده‌ايد.
➕منتقد اسلام: بله همينطور است زيرا داعش تمامى اين اعمال را به توصيه قرآن انجام می‌دهد.
اسلام‌گرا: خير داعش ساختهٔ غرب و اسرائيل براى تخريب اسلام است، مثلاً كجا نوشته است سر ببريد يا تجاوز كنيد؟
➕منتقد اسلام: در آيه ٤ از سوره محمد به مسلمانان توصيه كرده است كه سر دشمنان‌تان را ببريد. در آيه ٢٤ سوره نساء نيز اجازه تجاوز به زنان اسير صادر شده است.
اسلام‌گرا: اين موضوعات اولاً مربوط به زمان جنگ است دوماً شروطى دارد كه فقها آن‌را تبيين كرده‌اند.
➕منتقد اسلام: پس شما ادعاى قبلی‌تان را نقض و حرف ما را تأیید می‌کنید؟ البته که با تبصره بدنبال توجيه آن هستيد.
اسلام‌گرا: شما سواد كافى نداريد. اگر سواد دينى داشتيد حتماً اين موضوعات را می‌فهميديد. هر بيسوادى كه نمى‌تواند به اسلام نقد وارد كند.
➕منتقد اسلام: اتفاقاً در اين‌مورد تحقيقات و آگاهى مناسب را دارم. به همين دليل شروع به نقد كرده‌ام و دعوت شما از من براى گفتگو نيز مؤيد اين امر است.
اسلام‌گرا: شما يا مزدور اسرائيل هستيد و يا وهابى هستيد و در نقش نقد اسلام براى وهابيت تبليغ می‌كنيد. همه‌تان بدنبال شهوت‌رانى هستيد.
➕منتقد اسلام: سپاس از پاسخ‌تان تاكنون چنين قانع نشده بودم.
اسلام‌گرا: بايد سر همهٔ شما را بريد و به خواهر و مادرتان تجاوز كرد.
➕منتقد اسلام: واقعاً ديگر قانع شدم كه داعش را غرب ساخته براى تخريب اسلام.
اسلام‌گرا: حرامزاده‌های زنازاده، تخم حرامی‌ها دست‌مان به شما رسید می‌دانیم چکارتان کنیم.
➕منتقد اسلام: سپاس که تا این اندازه منطقی و بزرگوارانه به گفتگو پرداختید.

مذهب و حق نادان بودن


ایمان زیرکانه ترین معادلی است که برای کلمه حماقت ابداع شده است. ما در این مقاله چند دستاویز شایع مذهبیون را برای فرار و گریز از استدلال و عقلانیت بررسی می کنیم.
در گذشته، پیش از دستاوردها و کشفیات علمی، انسان‌ها از جهان اطراف خود، قوانین حاکم بر طبیعت، تاریخ طبیعی و نحوه پیدایش کیهان، زمین و حیات شناخت و درکی نداشتند. برای انسان‌ها منطقی به نظر می‌رسید که اگر طایفه و خاندان آن‌ها در نهایت به یک جد مشترک می رسد، پس تمامی نوع بشر نیز در نهایت باید به یک جد مشترک مانند آدم و حوا برسد. بدون نظریه فرگشت و علم عصب شناسی و پزشکی، دشوار می توانستند تفکر را بدون فرض وجود روح و پیدایش جانوران را بدون فرض وجود یک آفریننده توضیح بدهند. آن‌ها نمی دانستند که طبیعت از قوانین ضروری و مشخصی پیروی می کند و بنابراین میشد امکان وجود معجزات را بپذیرند. مردم باستانی که شناخت‌شان از تعداد و تنوع جانوران در حد همان احشام و چند جانور معدود اطراف مکان زندگی اش بود، براحتی می توانستند بپذیرند که یک جفت از همه آن‌ها در یک کشتی بزرگ جا شود.
اما امروز چگونه مذهبیون می توانند این امور ناممکن و نشدنی را توضیح و توجیه کنند؟ اگر انسانها عقاید خود را برپایه عقل و منطق استوار می کردند، قاعدتاً امروز حتی یک نفر هم نباید پیرو مذاهب سامی و مدعی واقعی بودن اساطیر آن می بود. اما همچنان میلیاردها نفر به این مذاهب اعتقاد دارند. اگرچه تعداد خدانابوران یا غیرمذهبیون رو به افزایش است، اما ما همچنان مقاومت بسیار زیادی از سوی مذهبیون شاهد هستیم.
بنابراین مذهبیون که در حیطه عقل و استدلال و نیز گفتمان علمی ناتوان هستند، به راه‌های دیگری جز مغلطه در استدلال، متوسل می شوند. در گذشته آن‌ها می توانستند مدعی و مبلغ علم زمان خود باشند، براهینی اگرچه مغالطه آمیز برای اثبات خدا مطرح کنند و اساطیر و باورهای مذهبی را کاملاً مطابق با شناخت تجربی روزمره می دانستند. امروزه آن‌ها در این عرصه شکست خورده محض هستند، پس باید به ترفندهای دیگری متوسل شوند.
یک راه ساده مذهبیون برای گریز از بحث و استدلال این است که آن‌ها نقد خداناباوران را به عنوان توهین یا حمله به عقاید و باورهایشان تلقی کنند. صریحاً ادعا می کنند که این سخنان آزار دهنده و ناخوشایند است و باید اجازه داد که هرکسی عقاید و باور خود را داشته باشد. البته که آزادی بیان و عقیده محفوظ است و هیچ خداناباوری مدعی نیست که مذهب به خاطر غلط بودن خود باید ممنوع شود. اما خداناباوران هم آزادی بیان دارند و این وظیفه هر انسانی است که در جهت تنویر افکار و روشنگری بکوشد. مذهبیون که سنتاً در خفه کردن صدای دیگران ید طولانی دارند، اینک ادای قربانی را در می آورند. مذهبیونی که دست کم به حقوق بشر پایبند هستند معتقدند که هرکسی باید بتواند مذهب خود را تبلیغ کند، اما وقتی نوبت تبلیغ آتئیسم می رسد، با مغلطه "احترام به عقاید دیگران" تلویحاً خواهان خاموش کردن آن هستند.

این ادعای "احترام به عقاید دیگران"، در واقع تحریف زیرکانه ای است از "احترام به آزادی بیان دیگران". قرار نیست ما به بیان و عقاید دیگران احترام بگذارید بلکه قرار است به آزادی وی برای ابراز آن عقاید احترام بگذاریم. آنها زیرکانه،  عبارت "احترام به آزادی" را به عنوان یک حق اساسی با  عبارت "احترام به عقیده" برای خفه کردن انتقادات جایگزین کرده اند. متأسفانه بسیاری از مردم این را پذیرفته اند.
تکنیک دیگر مذهبیون ادعای این است که حیطه عقل و علم با حیطه ایمان و مذهب متفاوت است. اولی در دومی راهی ندارد و جایی که بحث ایمان مطرح است، عقل ناتوان است. این خصوصاً تمسک مورد علاقه پیروان عرفان است. در سنت فلسفی، مغالطه کارانی از این دست به شناخت شهودی معتقد بودند. وقتی از اثبات وجود خدا ناتوان می ماندند ادعا می کردند که شناخت خدا، از طریق شناخت مستقیم و درونی بدست می آید که شهودی یا قلبی است. اگر چنین باشد، پس شناخت خدا باید نزد همه مردم مشترک باشد، حال آنکه به لطف انسان شناسی و تاریخ، می دانیم که ایده خدا، یک ایده تاریخی است و بدویان هرگز تصوری از وجود خدا به شکلی که اکنون مد نظر است نداشتند البته تصوراتی از اشباح نیاکان و ... وجود داشته است .
جدا کردن حیطه عقل از ایمان اساساً مبتنی بر یک مغلطه خنده دار است. باید از ایشان پرسید آیا ایمان چیزی است جز اعتقاد راسخ به صحت چیزی یا گزاره ای؟ اگر از اعتقاد راسخ به صحت گزاره ای (مانند اینکه خدا یا وحی وجود دارد) صحبت می کنیم، پس درباره صحت و سقم چیزی قضاوت کرده ایم و قضاوت درباره صحت و سقم به حیطه عقل و منطق تعلق دارد. پذیرفتن گزاره ای بدون عقل و استدلال، همان نادانی است و در این صورت حیطه ایمان، در واقع نام دیگری است برای حیطه نادانی. مذهبیون مداوماً از کلمات تو خالی مانند ایمان، شناخت قلبی و ... صحبت می کنند بدون اینکه وارد محتوای آن شوند. به قول دنیل دنت، آن‌ها به ایمان داشتن ایمان دارند و بدین ترتیب، راه را برای بررسی و پژوهشی فلسفی و علمی بر موضوع اعتقادشان می بندند. خدای برخی از آنها بیشتر به یک "چیز" تبدیل شده است. برای مثال مدعی می شوند: من نمی دانم اما فکر می کنم یک چیزی هست، یک خدایی هست، یک انرژی، چیزی... این حرف‌ها احتمالاً بارها به گوش شما خورده است.
آخرین دستاویز ایشان ادعای مفید بودن مذهب است. اینکه مذهب باعث ترویج اخلاق، احساس خوب از زندگی، رهایی از پوچی و ... می شود. هیچ یافته جامعه شناسی تأیید نمی کند (اگر برعکس اش را تأیید نکند) که خداناباوران پوچ گراتر، ناشادتر یا بی‌اخلاق تر از مذهبیون هستند. پایه و بنیاد اخلاق عقل است و نه مذهب. در واقع مذهب فضایل اخلاقی را به رذیلتی مانند اطاعت و سرسپردگی فرو می کاهد. اینکه فرد به خاطر اطاعت از کسی مانند خدا یا از ترس وی، از انجام کار شرورانه ای خودداری ورزد، مورد ستایش هیچ کسی نیست. اگر کسی از ترس شما، جرأت آسیب زدن به شما را نداشته باشد، شما وی را خیرخواه خود نمی دانید و فضیلتی را از این نظر به وی نسبت نمی دهید.
در نهایت، مذهبیون که از عقل و استدلال ناتوان هستند، دستاویزهای متعددی می جویند تا از عقاید باطل خود دفاع کرده باشند. هرکسی حق دارد حتی نادان باشد، اما در مقابل دیگران هم حق دارند وی را نادان و عقاید وی را باطل خطاب کنند .
نویسنده : امین قضایی