یک آخوند نمی‌تواند دروغ نگوید





یک آخوند به جهان هستی بر زمینه‌ی خلقت، به اراده‌ی الله می‌نگرد. در این دیدگاه انسان بنده و محکوم به اطاعت از اوامر الله است. در پهنای زاویه‌ی این دیدگاه، به جز بردگیِ انسان و پندارهای آمیخته به دروغ، چیز دیگری دیده نمی‌شود.
یک آخوند یا پذیرفته است که او مخلوقی نابخرد است و نیاز به اوامر الهی دارد یا به دروغ آن را به این‌گونه بازگو می‌کند. همه‌ی شاخه و برگ‌ها، کتاب‌ها و گفتارهای اسلامی از همین دیدگاه برداشت شده‌اند.
از اسطوره‌ی آدم و حوا، جن و روح، انبیا و احکام اسلامی تا داستان‌هایی که برای علی، حسین و رضا بافته‌اند. حتی داستان فرزند امامی که هیچ یک از زنانش آبستن نشدند، پس از مرگش برای او فرزندی خلق کرده و سپس غیب کرده‌اند. همه و همه‌ی این تصورات را از حکایت‌های پیشین مردم دزدیده‌اند و بر زمینه‌ی نگرش خلقت در اسلام، برای سوختن خرد انسان بازگو کرده‌اند.
این داستان‌ها، که پندارهای پیشینیان و بافته‌های دروغ اسلام‌سازان هستند، تار و پود عقل، علم، حکمت، معرفت، منطق و فلسفه‌ی یک آخوند را می‌‌سازند. مهم این نیست که خود یک آخوند تا چه اندازه در مرداب دروغ فرو رفته است بلکه مهم این‌ست که پیشه‌ی او عقلی کردن و فروختن این دروغ‌ها و بافتن و ساختن دروغ‌های تازه‌ای‌ست.
اسلام‌فروشی که بدون فریبکاری در پیرامون عقیده‌ی اسلامی حتی یک سخن راست بگوید، با همین سخن، بخش‌های پیوسته به دروغ که هستیِ او را ساختار شده‌اند، از هم می‌‌پاشند. این مانند بندی‌ست که صدها مداد را به هم پیوسته داشته است. اگر گره آن بند باز شود انبوه مدادها به هم می‌‌ریزند.
برخی ادعا دارند، که می‌شود (در برخورد به اسلام) اسلام‌فروشی راستکار یا راستگو وجود داشته باشد، این افراد خود از دیدگاه آخوندی به جهان هستی می‌‌نگرند، آن‌ها نمی‌توانند دروغ را شناسایی کنند.
برای نمونه:
الله در قرآن‌ش، "روح" را رازی ناگشودنی می‌‌خواند، به رسول الله امر می‌کند: از تو در مورد "روح" می‌‌پرسند. این رازی‌ست که الله بر آن آگاه است، کسانی که در جستجوی این راز بکوشند، پی به حقیقت نمی‌برند. زیرا آنچه از علم به شما دادند، بسیار اندک است. (سوره‌ی اسراء آیه ۸۵)
با این وجود آخوندها خود را "روحانی" نامیده‌اند در جایی که محمد خودش را جسمانی می‌دانسته است. یا این که محمد هر پدیده‌ای را آیت‌الله (نشانه‌ی الله) می‌داند، چرا آخوندی می‌پذیرد او را آیت‌الله بنامند.
یعنی آخوندها حتی نام و ویژگی‌های خود را هم از چشمه‌ی دروغ دزدیده، به دروغ به خود بسته‌اند. آیت‌الله بودن یا آیت‌الله شدن نشان برتری نیست. زیرا ویروس ایدز، میکروب وبا، ویروس آنفولانزا، پشه‌ی مالاریا، سرطان روده، کرم کدو همه آیات الله و همه عظما هستند. البته برای بشریّت، ویروس ایدز خیلی کمتر از یک آیت‌الله زیان‌بخش‌ست.
به هر روی آخوند، یک پیشه‌ور است که کالای اسلام می‌‌فروشد، او از هستی و فروش این کالا زندگی می‌‌کند. پشم و رنگ و تار و پود این کالا از دروغ ساختار دارند، پس افکار گفتار و کردار یک آخوند تنها در کارخانه‌ی دروغ‌سازیِ اسلام و برای فروش این کالاست.
(اسلام‌فروش = آخوند است و به عمامه بستگی ندارد).

در آرزوی رفتن به فاحشه خانه‌ی الله نباشید!
سابق ملاها می‌گفتند که بهشت جایی قشنگ‌ست. طبیعت‌ش بی‌نظیر است. کوه‌ها و دشت‌هایش بسیار سر سبز اَند. آبشارهای قشنگ دارد. درختان سر سبز و پر برگ دارد. گل‌های رنگارنگ دارد. در آنجا انواع گوشت‌های لذیذ موجود است. انواع میوه‌های لذیذ موجود است. سبزیجات تازه موجود است. جوی‌هایی از شراب ناب موجود است. جوی‌هایی از شیر و عسل وجود دارند. جوی‌هایی از آب زلال و گوارا موجود است. پسران جوان (غلمان‌ها) برای خدمت مؤمنان آماده‌اند. مهمتر از همه در آنجا حوریان زیبا روی و جذاب وجود دارند که نصیب هر مؤمن ۷۲ تا حوری می‌شود.
در آن زمان، من بی‌اطلاع بودم و کوچک‌ترین اطلاعی از قرآن و احادیث نداشتم. بعدها خواستم که درباره‌ی اسلام مطالعه کنم و بفهمم که آیا آن چیزهایی را که ملاها می‌گفتند، در قرآن آمده است یا نه؟
بالاخره، مطالعه قرآن را شروع کردم و متوجه شدم که همه‌ی آن چیزهایی را که ملاها می‌گفتند، در قرآن گفته شده است. در قرآن گفته شده که شرط رفتن به بهشت و دستیابی به همه‌ی نعمات آن، ایمان آوردن به الله و روز قیامت و پیامبران و احکام قرآن و ملائک و پیروی از احکام و دستورات الله و پیامبرش گفته شده است. در غیر آن، جایگاه انسان‌ها جهنم خواهد بود و در آنجا جاودانه بریان خواهند شد.
در چند دهه‌ی اخیر، مؤمنان توسط گروه‌های اسلامی برای انتحار آموزش می‌بینند و کلید بهشت را تقدیم آن‌ها می‌کنند. یکی از طلبه‌ها صحبت کرده بود که در مدارس دینی پاکستان به طلاب آموزش داده می‌شود که اگر مؤمنی برای جهاد آماده شود و خود را انتحار کند، مستقیم به بهشت می‌رود و چهارتا از ملائک برای استقبال آن مؤمن در پیش دروازه‌ی بهشت آماده‌اند. به محضی که انتحاری به نزدیک بهشت برسد، ملائک دروازه‌ی بهشت را باز می‌کنند و سپس قصری بسیار زیبا را در خدمت آن شخص قرار می‌دهند و در بهشت حوریان زیبا روی، همیشه جوان، همیشه باکره، انار پستان و آماده برای سکس فراهم‌اند.
مؤمنان خرافاتی و تقلیدی‌اند. هر چرندی که تاجران دین و مذهب می‌گویند، آن‌ها بدون تأمل می‌پذیرند. درحالی که همه‌ی چیزهایی که پیامبران گفته‌اند و همه‌ی آیات قرآن و بقیه کتاب‌های به اصطلاح مقدس، چرند اَند. فریب تاجران دین و مذهب را نخورید و از زندگی واقعی‌تان لذت ببرید!
گرداورنده : میلاد سلطانپور

اسلام در ایران


مسلمانان مهاجم چگونه بر ایران سلطه یافتند؟
مسلمانان متجاوز، سه راه در برابر ایرانیان قرار دادند: نخست، ایمان به اسلام و صرف‌نظر کردن از فرهنگ ایرانی. دوم، پرداخت جزیه و مالیات اجباری. سوم، قبول نکردن و به عنوان دشمن کشته شدن. در برابر این اجبارهای استعماری، گروه‌های اجتماعی ایرانی به شکل‌های گوناگون برخورد کردند.
دسته اول صاحبان مال و منال و سران طوایف احساس خطر نموده و برای حفظ موقعیّت خود به اسلام درآمدند. پطروشفسکی می‌نویسد: "برخی از زمین‌داران محلی ترجیح دادند پیمان‌هایی با فاتحان منعقد کنند و خراج بپردازند و در مقابل، اراضی فئودالی خویش را حفظ کنند".
برتولد اشپولر می‌نویسد: نجبای متنفذ ایرانی خیلی زود به اسلام گرویدند. همین خانواده‌ها بودند که حکومت‌های محلی تشکیل داده و متحد خلافت اسلامی شدند و اسلام را بیشتر رایج نمودند. خانواده‌ی سامانیان، آل‌زیار، آل‌بویه از جمله خانواده‌هایی بودند که قدرت خود را با استراتژی حمایت از خلیفه‌ی عرب تنظیم نمودند.
دسته‌ی دوم افراد تبهکار و راهزن و دزد که به نیروهای چپاول‌گر مسلمان پیوستند. آن‌ها با توجه به روحیّات تبهکارانه‌شان، هنگام هجوم مسلمانان و با توجه به منش متجاوزان، شرایط را برای قتل و کشتار و دزدی مناسب یافتند.
دسته سوم توده‌ی محروم در خیال کسب امتیاز به همسویی با متجاوزان پرداختند تا همان امتیازات آن‌ها را بدست آورند. این افراد از ایرانیان محروم بودند و هجوم خارجی را شانسی برای خود می‌دیدند زیرا آن‌ها در دوران ساسانی بی‌پناه بودند.
دسته‌ی چهارم کسانی که پشت به منافع خود کرده و به عنوان "موالی" به سازش با مسلمانان متجاوز پرداختند. نوکرمنشی و تسلیم‌طلبی و رنگ عوض‌کردن و خوش‌خدمتی کردن در برابر دشمن قهار از ویژگی‌های این گروه بود.
گروه پنجم مقاومت کنندگان بودند. هجوم مسلمانان، مقاومت‌های بسیاری برانگیخت و ایرانیان و لشکریان بسیاری برای دفاع از خاک‌شان شکست خوردند و این‌ها یا به برده تبدیل شدند و یا کشته شدند.
گروه ششم بخش‌های دیگری از ایرانیان بودند که کوچ کرده و در مناطق دور دست مانند هند استقرار یافتند.
البته باید یادآور شد که در میان خود ایرانیان اختلافات بسیار بود و بدلیل بدرفتاری و بی‌توجهی حاکمان و سران دین زرتشتی نسبت به مردم، اعتقاد به وحدت‌گرایی و وطن‌خواهی در برابر مسلمانان متجاوز بسیار سست بود. در شرایط استعمار مسلمانان، روانشناسی مردمِ شکست‌خورده با کوتاه آمدن و فتالیسم و تقدیرگرایی توأم‌ست و در شرایط ناتوانی مخالفان و نخبگان و رهبران مبارز، به آسانی مقاومت پا نمی‌گیرد. در این دوران لختی و پلیدی و رفتار پست رشد می‌کند.
خوشبختانه در این دوره سیاه استعماری، بودند کسانی مانند ابومسلم و یعقوب لیث و بابک خرمدین که کوتاه نیامدند و به مبارزه پرداختند تا کار مسلمانان متجاوز به شکست بیانجامد. در این دوران بازندگی ایرانیان کلان و ساختاری بود و از جمله نتایج دردناک آن همین از خودبیگانگی نزد ایرانیان‌ست. امروز ایرانیان بسیاری به اسلام و شیعه چسبیده‌اند و یک ایدئولوژی ضد ایرانی را از آن خود نموده‌اند. روان و ناخودآگاه آنان به دین سامی گره خورده است زیرا همه‌ی آیت‌الله‌ها و ایدئولوگ‌ها و سیاسیون و نظامیان و بوروکرات‌ها و روشنفکران و شاهان و روزنامه‌نگاران برای حقنه نمودن اسلام متحد بوده‌اند و ذهنیّت ایرانی به ارزش‌های پَست اسلامی خو کرده است. امروز جوانه‌های مقاومت و نقد اسلام و نقد قرآن در حال رشد است.
به امید آگاهی و آزادی
گرداورنده:میلاد سلطانپور

فاحشه


يكى از كلماتى كه نه تنها مردان بلكه متأسفانه زنان چه در قديم و چه اكنون در برابر زنى كه از سنت‌هاى مرسوم آن جامعه تبعيت نمى‌كند به كار مى‌برند "فاحشه" است. كلمه‌اى كه استفاده از آن در برابر يک زن، گويى زنجيرى را به دست و پاى او قرار مى‌دهد كه نتواند از آن حد فراتر رود.
خشونتى كه به كارگيرى اين كلمه بر شنونده‌ی آن اعمال مى‌دارد به مراتب از شكنجه و آزار جسمى يک زن بيشتر است. زيرا بر روح و روان او تأثير گذاشته و با او ماندگار مى‌شود. نوعى تهديد براى طرد شدن از جامعه است كه توسط مردان و زنان بر آن فرد اعمال مى‌شود.
خبرها را كه مى‌خواندم، ديدم آخوندى دختران خيابان انقلاب را فاحشه خطاب كرده است. يعنى دقيقن استفاده از كلمه‌اى كه سبب شود مردان و حتى شوهران و پدران و برادران آن زنان براى لحظه‌اى به ياد آن مالكيّت شيرينى بيافتند كه سال‌ها زنان اين مملكت را با آن اسير كرده‌اند.
كنجكاو شدم بدانم ريشه‌ی كلمه "whore” چيست و آنچه يافتم آن بود كه به كسى اطلاق مى‌شود كه ميل و خواسته دارد.
طبعن براى مردان در گذشته اين كه زن بتواند اميال و آرزويى همانند مردان داشته باشد غيرقابل قبول بوده است و اين مرد بوده كه محدوده‌ی اميال و آرزوى يک زن را مشخص مى‌كرده است. ميل به تحصيل، ميل به كار، ميل به ابراز عقيده، ميل به آزادى، ميل به نشان دادن زيبايى، همه و همه توسط مردان كنترل شده و يا از او گرفته مى‌شده است.
شايد بد نباشد بدانيد كه در بخشى از كشورهاى اسلامى دختران را ختنه می‌كنند، از آن جهت كه دخترى نتواند اميال جنسى‌اش را از طريق خود ارضايى بر طرف سازد و تنها مرد بتواند هر زمان كه تقاضا كرد به او اجازه لذت جنسى را بدهد.
آيا تحميل خواسته و اميال ما بر فرد ديگرى برده‌دارى نيست و آيا پذيرش آنچه توسط ديگرى بر ما تحميل شود خود بيانگر برده بودن نيست؟
فاحشگى مذموم است نه براى آن زنى كه به اختيار خود آن راه را انتخاب كرده است، بلكه براى شخصى كه در انتخاب خود هيچ اختيارى نداشته و جبر او را بر آن داشته است. همچنين مذموم است براى مردى كه نه به جهت تنوع‌طلبى، بل به جهت جبرى كه بر روح و روان و بدنش حاكم شده بر زنى فاحشه پناه مى‌برد. از این منظر كسى كه حق انتخاب ندارد مورد نكوهش است.
از نظر من انسانى كه اجازه دهد زندگی‌اش به مرحله‌اى برسد كه انتخابى براى او نباشد، اميال و خواسته‌هاى طبيعى و انسانى او سركوب شود آنگونه كه اراده‌اش در دست ديگرى باشد، خود حكم اسارت خويش را امضا كرده است.
دختر خيابان انقلاب از آن لحظه‌ای كه روسری‌اش را در ميان جمع بر چوب مى‌زند، زنجير اسارتى را كه بر روح و جانش زده‌اند باز كرده است. بردگى و اسارت مفاهيمى ذهنى است كه زمانى كه در ذهن بر آن فائق آمديم، دستان‌مان از بند باز مى‌شود و چون دختران خيابان انقلاب، اراده و اميال خود را جستجو مى‌كنيم.
"از صفحه‌ی یودیت بروخیم"

عفرین: مبارزه ادامه دارد!




از نوزدهم ژانویه تا الان، قریب دو ماه از حملات نیروهای فاشیستی ترک و نیروهای جهادی تحت عنوان مضحک ارتش آزاد سوریه، به کانتون عفرین می‌گذرد. این کانتون بسیار کوچک است و تا مرز ترکیه کمتر از سی‌کیلومتر فاصله دارد. با این حال، ارتش ترکیه متحمل هزینه‌های بسیاری شد و دو ماه طول کشید تا توانست خود را به عفرین برساند. از چهار نقطه به عفرین حمله کردند، عفرین از پیش محاصره بود، آسمان را در اختیار داشتند و از بمباران بی‌امان تا خرابکاری‌هایی مانند تخریب منابع آب و غیره کوتاهی نکردند. اردوغان فاشیست و نیروهای اسلامگرایش، با مقاومت قهرمانانه‌ای مواجه شدند. در نخستین حملات، تانک‌های ترک در همان دویست متری مرز با آتش نیروهای مدافع خلق مواجه شدند.
اکنون عفرین سقوط کرده است. من شخصاً تصور می‌کردم که آن‌ها بتوانند ظرف دو هفته به عفرین برسند و تازه از آن نقطه مقاومت پارتیزانی و چریکی علیه نیروهای اشغالگر آغاز خواهد شد. اکنون بعد از دو ماه، سگ‌های فاشیست تازه توانسته‌اند خود را به آنجا برسانند و در شهر به غارت مشغول شوند و یک مشت مرغ و خروس و گوسفند به چنگ آورند. در همان روز به دام یک تله‌ی کارگذاری شده افتادند و در اثر انفجار بمب، چهار تن از آنان به درک واصل شد.
تسخیر عفرین به معنای این است که آن‌ها دیگر جایی را برای بمباران و حملات هوایی ندارند. حملات ایذایی و تلافی‌جویانه چریک‌های قهرمان بزودی آغاز خواهد شد و تورک‌ها بزودی جنازه‌های سربازان‌شان را یکی‌یکی در اثر این حملات تحویل خواهند گرفت. بزودی هلاکت نوبتی سربازان تورک را جشن خواهیم گرفت.
اردوغان چاره‌ای جز عقب‌نشینی از عفرین نخواهد داشت. نیروهای جهادی وی قادر نخواهند بود که روی پای خود بایستند و در عفرین حکومت کنند. تلاش برای فراری‌ دادن مردم و تغییر جمعیت جواب نداده است. مردم صرفاً به روستاهای اطراف رفته‌اند. تلاش ترکیه برای ارسال پناهنده‌های سوری در مرز نیز جواب نخواهد گرفت. سیاست تغییر جمعیت که اردوغان توهم آن را دارد، به یک شوخی شبیه است. عفرین دچار تغییرات دموگرافیک نخواهد شد.
اردوغان نادان قول داده که به منبج خواهد رفت. ایجاد یک جبهه‌ی جدید، یعنی مرگ این فاشیست‌ها. منبج، مانند عفرین در محاصره نیست و پشت جبهه‌ی بسیار قدرتمندی دارد. همچنین نیروهای آمریکایی در آنجا مستقر هستند. ایجاد یک جبهه‌ی جدید، برای ارتش بی‌عرضه‌ی ترکیه و نیروهای جهادی بزدلش، گنده‌گویی است و تنها باتلاق زیرپایش را عمیق‌تر خواهد کرد.
تا همین الان، اردوغان فاشیست برای سی‌کیلومتر پیشروی کلی هزینه داده است و تمام زورش را زده است تا جهان را ساکت نگاه دارد. اما نبرد قهرمانان ی پ گ و ی پ ژ تازه آغاز شده است. استقرار در شهر و ایجاد پایگاه‌ها در راه‌ها و مناطق دیگر، اهداف خوبی برای نیروهای مدافع خلق است تا آن‌ها را هدف قرار دهند.

در کانتون عفرین مردم حکومت می‌کنند. برخلاف پروپاگاندای کثیف ترکیه، در عفرین، مردم از نیروهای مدافع خلق جدا نیستند. هر خانواده مأمنی است برای چریک‌ها، هر سلاح در خانه‌ها به سوی سربازان ترک نشانه خواهد رفت. ارتش فاشیست ترکیه نمی‌تواند در کانتون عفرین بماند. نیروهای جهادی نیز چنین توانایی را ندارند. سیاست تغییر جمعیت نیز جواب نمی‌دهد. پس شکست فاشیست‌ها قطعی است و مبارزه ادامه خواهد داشت.
 نوشته از : امین قضایی

چگونه می‌توان با کشتار، عدالت آفرید؟


بت‌پرستی شاخ و دم ندارد. هُبل‌پرستان سابق، امام‌پرستان جدیدند. بت‌پرستی بت‌پرستی‌ست. این کسی را که شما منتظرش هستید و او را مهدی موعود می‌خوانید، آیا می‌دانید که طبق متون متولیان دینی، مأمور کشتار چقدر انسان است، آنقدر قرار است آدم بکشد که خون آدم‌ها تا زانوی اسبش برسد.
چرا باید موجودی به خود اجازه دهد، به قداره‌ای خونین، همه را قربانی مکتب خود کند. این مهدی موعود، اصلن چرا نمی‌آید که دانشگاه بسازد، بیمارستان بسازد، کتابخانه بسازد. این همه ویرانی و بیماری و بدبختی نوع بشر را درمان کند. ویرانی شهرها را آباد کند و ترویج علم کند. مهم‌تر این که بیشعوری آدم‌ها را درمان کند و دردمندان را مداوا کند و مغزهای معیوب آدم‌ها را چاره‌ای بیاندیشد. دیوانگان را عقلی سلیم عنایت کند، گرسنگان را نانی برساند، جنین‌های ناقص در رحم مادران را درمان کند و ما را به منصب انسانی‌ِمان هدایت کند.
این موجود، برای تکاملِ خردِ آدم‌ها نمی‌آید. می‌آید که تا می‌تواند آدم بکشد و خون آدم‌ها را بر زمین جاری کند. برای چه و چرا؟ مگر پدرانش کم کشته‌اند که او نیز می‌خواهد کار ناتمام آنان را تمام کند. بروید و بالغانه به منزلت انسانی خودتان فکر کنید، که در این کهکشان لایتناهی درکجای هستی قرار دارید و جایگاه انسانی شما کجاست؟
اگر سر گوسفندی را ذبح کنیم، از سه لیتر و نیم خون او، فقط یک‌و‌نیم لیتر آن از تنش خارج خواهد شد، مابقی در تن او متوقف می‌گردد. انسان بالغ که حدود پنچ‌لیتر خون در بدن دارد، اگر مثل حیوانات ذبحش کنی، بیشتر از نیمی از خون او از بدنش دفع نخواهد شد، تصور کنید چقدر انسان باید کشته شود تا خون به زانوی آقا امام زمان برسد که قرار است طبق روایات این جماعت شیعه آن هم با بدن برهنه و عریان ظاهر شود! گویی همه‌ی امورِ دنیا  و آخرت در مکتب جماعت تشیع بدون برهنگی قابل حل و فصل نیست. امام زمان‌شان هم برهنه و پورنو‌ وار ظهور می‌کند.
من نمی‌دانم چگونه امکان دارد با کشتار و آدم‌کشی عدالت را در این کره‌ی خاکی که پر از جهالت‌ست حاکم کرد. مگر می‌شود با کشتار، جهان را آباد کرد؟ مگر می‌شود در جمع مشتی نادان و جاهل، عدالت را با قتل و کشتار مهندسی کرد. ملت بیشعور را باید تعلیم شعور داد. وقتی قلمِ خرد ورزان شکسته می‌شود و تن و خرد فرهیختگان را در سردابه‌ها می‌پوسانند، چگونه می‌توان با کشتار، عدالت آفرید؟
گردآورنده : میلاد سلطانپور

آیا می‌توان خدا را تعریف کرد؟



ھر يک از خداپرستان از اديان مختلف و حتی بی‌دين برای خودشان تصورات متفاوتی از خدا دارند و آنطور که خود می‌پندارند خدا را تعريف می‌کنند.
می‌توان گفت به تعداد انسان‌ھای موجود بر روی زمين خدا وجود دارد و خدايان مختلف ويژگی‌هايی را دارند که خداپرستان مختلف آن‌ھا را می‌پرستند. "بطور خلاصه می‌توان گفت خدا فاحشه‌ای‌ست که ھمگان با او ھمبستر می‌شوند و او را از جنس خود می‌دانند."
شخصيت افراد را از خدايی که تصور می‌کنند می‌توان فهميد، اگر شخصی اعتقاد دارد که خدا مهربان است و ھمه را می‌بخشد می‌توان دانست که او مهربان و باگذشت‌ست، اگر شخصی مثل حضرت محمد خدایَش جنايتکار است و ساديست و عقده دارد و در حلق کافران مس ذوب شده می‌ريزد می‌توان دانست که اين شخص خودش چنين خلق و خويی داشته است و ھمين به سادگی نشان می‌دھد که بشر خداوند را می‌آفريند نه خداوند بشر را.
اسپينوزا فيلسوف نامی ھلندی با مطالعه‌ی دقيق کتب دينی به همین نتیجه رسید و گفت: "اگر مثلث می‌توانست صحبت کند، خدا را به شکل يک مثلث معرفی می‌کرد و اگر دايره می‌خواست خدا را تصور کند وی را دايره‌وار تصور می‌کرد". ھمه‌ی انسان‌ھا آنچه خود می‌خواھند را به خدا می‌چسبانند و دشمن خود را دشمن خدا می‌دانند و اين قصه‌ای‌ست که مدام تکرار می‌شود.
خدا موجودی‌ست افسانه‌ای ھمچون جن، پری، سيمرغ، دراکولا و امام زمان که انسان‌ھا چون در مقابل نيروھايی طبيعی و مادی احساس ضعف می‌کردند اختراع (و نه کشف) کرده‌اند تا خود را با آن گول بزنند و خود را بی‌پشت و پناه احساس نکنند.
انسان‌ھا در مقابل مرگ احساس ضعف می‌کردند و نمی‌خواستند باور کنند مرگ نابودی ابدی جسم آن‌ھاست، در مقابل طبيعت احساس ضعف می‌کردند و نمی‌خواستند قبول کنند طبيعت می‌تواند برای آن‌ھا تصميم بگيرد، برای ھمه‌ی اين ترس‌ھا و بيم‌ھا خدایانی را خلق کردند تا مانند برادر بزرگ‌تری ھمراه آن‌ھا باشد و از آنان مواظبت کند.
بشر چون بسياری از علت‌ھا را در گذشته نمی‌دانسته و از گفتن نمی‌دانم در ھراس بوده و دلايل بسياری از معلول‌ھا را نمی‌دانسته است، يک خدا را فرض کرده است و آن‌را "علت‌العلل" دانسته برای اينکه نادانسته‌ای نداشته باشد.
تا اينکه بشر دريافت، ندانستنِ خود را نبايد با پناه‌بردن به موجودات افسانه‌ای پنهان کند و نادانسته ھمان نادانسته ھست تا اينکه دانسته شود. اما خدا ھمچنان از دوران فرار انسان از نادانسته‌ھايش تا به امروز به يادگار مانده .
خدايان در طول تاريخ تفاوت‌ھای بسيار کرده و کامل‌تر و پيچيده‌تر شده‌اند و يک نگاه مختصر به تاريخ ھر ملتی نشان می‌دھد آن ملت ھرچه در دانش و فلسفه بيشتر پيشرفته می‌شدند خدايان‌شان نيز به ھمين نسبت پيشرفته‌تر می‌شدند. اين بخوبی نشان می‌دھد که خدايان ساخته و پرداخته ذھن بشر ھستند. به قولی می‌توان گفت اين خدا نيست که اديان را روی زمين می‌فرستد بلکه اديان ھستند که خدا را روی آسمان می‌فرستند.
ھر دين‌داری به نوعی بی‌خدا نيز ھست، خدايانی که در روزگاری پرستش و ستايش می‌شدند امروزه خرافات و افسانه حساب می‌شوند. به عنوان مثال، شما امروز کسی را پيدا نمی‌کنيد که به "Saturn" يا زحل خدای رم باستان اعتقاد داشته باشد يا کسی که به سيستم خدایِگان يونان باستان يعنی ونوس و آپولو و خدای خدايان زئوس اعتقاد داشته باشد. ھرچند ھمچنان ھندوھا برای ھر چيزی خدايی دارند، مثل خدای حيات، خدای زمين، خدای پول و مسيحيان به تثليث اعتقاد دارند.
ھر خداپرستی يک بی‌خدا نيز ھست، زيرا خدايان بقيه اديان را قبول ندارد. به عنوان مثال: يک مسيحی به الله، اھورا مزدا، زئوس، ھرا و... اعتقاد ندارد و عيسی را پدر و خدای خود می‌داند. يک مسلمان تنها الله را قبول دارد و زئوس و اھورا مزدا و يهوه (با تعريف مسيحی آن) را قبول ندارد. يکتاپرستان، ھندوھا و چندخدايی را مسخره می‌کنند و فکر می‌کنند آن‌ھا مشتی ديوانه ھستند و ھندوھا و ساير اديان و حتی فرقه‌ھای دينی ھمه يکديگر را و خدای يکديگر را به شدت رد می‌کنند اما ھرکدام از آن‌ھا سيستم خدايی خود را قبول دارند.
"بنابراين يک خداباور ھمانند يک بی‌خدا تمامی خدايان را خرافی می‌داند اما تفاوت اين دو اين‌ست که خداناباوران ھمان يک خدايی را که خداباوران قبول دارند، نيز قبول ندارند."
اديان مختلف برای خدايان‌شان جاھا و ماھيّت‌ھای مختلفی را در نظر دارند. بعضی‌ھا می‌گويند در آسمان‌ست، بعضی‌ھا می‌گويند ھمه جا ھست، بعضی‌ھا (از روی قرآن) می‌گويند بر روی عرش نشسته است، بعضی‌ھا (از روی تورات) می‌گويند با داوود کشتی گرفته است، بعضی‌ھا (از روی جهالت) می‌گويند می‌تواند با من حرف بزند.
خدايان بسياری ھمچون زئوس در طول تاريخ مرده‌اند و به افسانه تبديل شده‌اند و روزگاری فرا خواھد رسيد که الله و يهوه و... نيز به افسانه‌ھای مضحکی تبديل خواھند شد. ما بی‌خدايان معتقديم آن روزگار فرا رسيده است و الله و یهوه و خدای مسيحيان و اھورا مزدا و شيوا نيز به قبرستان خدايانی ھمچون رع يا آمون مصری، مردوخ بابلیان و بعل فنيقيان و زئوس يونانيان و ژوپيتر روميان تعلق دارند و تاريخ مصرف‌شان تمام شده است.
به امید آگاهی
گردآورنده : میلاد سلطانپور

شاید بخواهید بدانید چرا من، ضد اسلام هستم؟


می‌پرسی مگر تو از شکنجه‌شدگانی، به خودت یا خانواده‌ات تجاوز شده و یا از نزدیکانت کسی کشته شده؟ نمی‌دانم چرا می‌پرسی، گویا متوهمین حزب‌اللهی هم گاهن در ته وجودشان اندکی انسانیّت، یافت می‌شود، دلم می‌خواهد چنگ بزنم و آن یک ذره انسانیّت را بِکِشم بیرون...

واقعیت‌اش من از خانوادهٔ معدومین هستم، از خانوادهٔ کسانی‌که مورد تجاوز قرار گرفتن، از خانوادهٔ آن‌هایی که شکنجه شدن. راستش را بخواهید من از خانوادهٔ آن‌ها هم نیستم، من خودم شکنجه شدم، به خودم تجاوز شد، من خودم اعدام شدم...
وقتی دست بابک قطع می‌شد و خون به صورتش می‌پاشید، من بودم که دستم را از دست دادم و جان کندم.
وقتی ابن مقفع را تکه‌تکه کردند و در آتش انداختند، من بودم که سوختم.
وقتی حلاج به دار آویخته شد، من اعدام شدم.
وقتی در اوین جوان کمونیست برای آزادی‌اش به سر رفیق‌اش گلوله شلیک کرد، من بودم که کشته شدم، من بودم که شلیک کردم.
وقتی به دختر مجاهد تجاوز شد، به من تجاوز شد.
وقتی مجید کاووسی را در تهران به دار آویختند چون حاکم شرع را کشته بود، من به دار آویخته شدم و قبل از مرگ خندیدم و دست تکان دادم.
وقتی سر احمد باطبی را در توالت کردند، من بودم که صورتم کثیف شد.
وقتی به زهرا کاظمی تجاوز می‌کردند، من بودم که بهم تجاوز شد و بعد کشته شدم.
وقتی گلوله به سینه ندا آقاسلطان نشست و خونش در خیابان جاری شد، من درد کشیدم و جان دادم.
وقتی ستار بهشتی را با مشت و لگد کشتن، من زیر بار شکنجه کشته شدم.
"به من خیلی ظلم شد، خیلی ستم شد، نمی‌توانم همه را بنویسم"...
من هنوز زخمی‌ام، هنوز عصبانی‌ام، ولی عصبانیّت‌ام را در کینه خلاصه نکردم، سعی کردم این عصبانیّت را در مسیری قرار بدهم که سودمند باشد، در مسیر عقلانیّت, در مسیر انسانیّت‌. من از کشتن، شکنجه و کشته شدن، تجاوز و اعدام خسته شده‌ام، من به فکر جایی هستم که عاری از این حادثه‌ها باشد...
من به دنبال "چرا" بودم. پاسخ را در اسلام یافتم، بخاطر اسلام بود که اینطور شد. این اسلام بود که به من تجاوز کرد، مرا سر برید، قطعه قطعه کرد، بارها سوزاند و اعدام کرد...
تا آخرین جای ممکن خواهم جنگید! تا پیروزی آرام نخواهم گرفت! زور و توحش اسلام مرا نمی‌هراساند! من علامت سؤالی هستم که پشت جلد هر قرآنی کشیده خواهم شد و تا ابد به عنوان پاسخی برای "چرا"  تکرار خواهم شد! من تکرار خواهم شد!
گردآورنده : میلاد سلطانپور