اسلام و برده‌داری



اسلام آغازگر برده‌داری نبوده است. این مسئله علی‌رغم درست بودنش دردی را دوا نمی‌کند زیرا اسلام با مشروعیت بخشیدن به این سنت زشت و غیر انسانی آن‌را برای همیشه جاودانه کرده است و برده‌داری تا ابد به دلیل جاودانه بودن قوانین اسلامی در میان مسلمانان راستین رسمیت خواهد داشت، مگر اینکه پیشرفت جوامع بشری آن‌ها را مجبور کند دست از این احکام غیر انسانی خود بردارند.
اخلاقیات در جوامع بشری همچون سایر محصولات فکری و اجتماعی در طول زمان تغییر می‌کنند و تکامل پیدا می‌کنند و رسوم غلط و ناکارآمد از بین می‌روند و رسوم جدیدی ایجاد می‌شوند. دین به آن دلیل به یک پدیده ضد اخلاقی تبدیل می‌شود که جلوی این تکامل را می‌گیرد و به گوشه‌ای یا تمام اخلاقیات موجود در زمان شکل‌گیری آن دین چنگ می‌زنند و با تقدیس و مشروعیت بخشیدن به آن و در بدترین شرایط تعریف حقوق انسان‌ها از روی حقوق الهی باعث می‌شوند این قوانین جاودانه شوند و برای همیشه به دلیل الهی بودنشان باقی بمانند.
امضای پیامبر اسلام بر مسئله برده‌داری آنرا از رسمی غلط و منطقه‌ای به حقی الهی، جهان‌شمول و ابدی تبدیل کرده است، لذا تأسیسی نبودن برده‌داری در آیین اسلام دردی را دوا نمی‌کند و بخاطر ادامه برده‌داری توسط محمد می‌توان اسلام را به همین سبب ضد بشر دانست.
محمد به دلیل اینکه ادعای پیامبری دارد باید برای تمامی زمان‌های تاریخ نمونه اخلاقی خوبی باشد، حال آنکه بنابر اخلاقیات امروز ما او هرگز چنین نیست. اگر برده‌داری محکوم است باید پیامبر اسلام را محکوم کرد و اگر پیامبر اسلام محکوم نیست، برده‌داری نیز محکوم نیست و باید برده‌داری را تأیید کرد.
زیرا ادعای پیامبری و خاتمیت به این معناست که رفتار این پیامبر باید بگونه‌ای فرا زمانی اخلاقی جلوه کند بنابر این بر خلاف تمام سایر انسان‌ها که باید رفتار آن‌ها را در شرایط خودشان در نظر داشت و در مورد آن‌ها قضاوت کرد، در مورد پیامبران و هر کسی که دائیه الگوی اخلاقی بودن برای تمامی بشریت در تمامی زمان‌ها را داشته است باید با توجه به معیارهای روز قضاوت کرد و اگر نتیجه این قضاوت منفی بود باید صلاحیت آن شخص و این ادعایش را رد کرد. ادامه دارد...
اگر رفتار پیامبر اسلام و برده‌داری او امروز برای ما اخلاقی و مناسب نیست، پس او هرگز نمی‌تواند الگویی مطلقاً خوب برای ما باشد و یک انسان خردگرا هرگز دچار این خطا نمی‌شود که الگوی اخلاقیِ بد اخلاق‌تری از خود را دنبال کند.
اگر این ادعا درست باشد پیامبر اسلام از روی مصلحت و از ترس اینکه مبادا عده‌ای قدرتمند و ظالم و برده‌دار حرف او را قبول نکنند برده‌داری را تأیید کرده است و همین کار ننگین او باعث نابودی زندگی میلیون‌ها انسان آزاد شده است که به دست مسلمانان افتاده‌اند و بردهء آن‌ها شده‌اند و تن به قوانین ظالمانهء اسلامی داده‌اند.
هیچ انسان باوجدانی چنین کاری که محمد کرده است را نکرده و نخواهد کرد. یک انسان حق‌جو در مقابل ظلم می‌ایستد و از حقیقت به هر قیمتی که باشد دفاع می‌کند یا حداقل اگر نتواند از حقیقت دفاع کند، باطل و انسان‌ستیزی را تأیید و امضاء نمی‌کند اما محمد هرگز اینگونه رفتار نکرده است،  درست مثل هر سیاست‌مدار نابکار و شرور دیگری. اگر محمد واقعاً چنین کاری کرده باشد هر چیز می‌توان او را نامید به غیر از یک پیامبر.
از این گذشته مبارزهء تدریجی اسلام با برده‌داری قرار بود چند هزار سال طول بکشد؟ اگر اسلام واقعاً قصد مبارزه تدریجی با برده‌داری را داشته است چگونه است که به این هدف نائل نمی‌شود و برده‌داری در نهایت به دست اسلام‌ستیزان و کفار الغا می‌شود؟
برده‌داری بدون شک از زشت‌ترین و ظالمانه‌ترین رسوم روزگار بوده و هست، هر انسانی حق آزاد زیستن و برابر بودن با بقیه انسان‌ها را دارد. همان‌گونه که دیده شد بهانه و استدلال‌های توجیهی و غلط اسلام‌گرایان نمی‌تواند هیچ مشکلی را حل کند، پیامبر اسلام برده‌داری را رسمیت بخشیده است، آن را جاودانه کرده است و باعث گسترش قتل و غارت و برده‌داری در جهان شده است و خود نیز به آن گرایش داشته است.
بنابر نظر اسلام‌گرایان در واقع الغای برده‌داری در جامعه‌ای که در آن جوامع تجارت انسان‌ها از هنجارهای دیرینه بوده محال است و از آنجا که برده‌داری برای اعراب آن دوره رایج بوده است محمد نمی‌توانسته آن‌ را الغا کند(!) اما این ادعا علی‌رغم متناقض‌بودن و غیر منطقی بودنش از لحاظ تاریخی نیز کاملاً باطل است. افرادی هم‌چون رضاخان و آبراهام لینکن به طور کامل برده‌داری را در زمانی که رایج بوده است الغا کردند و از مقاومت برده‌داران نترسیده‌اند.
در رابطه با ادعای مسلمین در باب برده‌داری مبنی بر اینکه قوانین اسلامی مربوط به اعراب آن دوران می‌شده است، خود با واقعیت سازگار است. یعنی می‌توان مدعی شد که در اسلام تقریباً هیچ چیز جدیدی یافت نمی‌شود، تمامی آموزه‌های اسلامی قبل از اسلام وجود داشته‌اند و محمد تنها آن‌ها را جمع‌آوری کرده و ادعا کرد که از طرف خدا هستند، به همین دلیل اسلام (و باقی ادیان خدا محور نیز به همین صورت هستند) اساساً پدیده‌های آسمانی نیستند بلکه پدیده‌هایی زمینی هستند و ساخته ذهن بشر.
اما شنیدن این ادعا از یک اسلام‌گرا قابل قبول نیست زیرا این ادعا در تضاد جدی با قرآن است و یک باورمند به اسلام اصولاً نمی‌تواند چنین ادعایی بکند. مسلمانی که این حرف را بزند در واقع قبول کرده است که قوانین و قواعد دینی‌اش کاربردی ندارند و برای بشر امروز بی‌معنی و حتی مضر هستند و این خود اگرچه حرفی صحیح است اما قابل قبول از یک اسلام‌گرا نیست. این ادعا همچنان یکی از راه‌های رایج برای فرار از بحث و حقیقت پلید اسلام است.
خلاصه اینکه قرآن خود نمی‌گوید که این قوانین مربوط به زمان خاصی هستند بلکه برعکس می‌گوید این قوانین جاودانه و همیشگی هستند و این ادعای اسلام‌گرایان خود زیر سؤال بردن قرآن و توهین بزرگی به الله است.

صدقه



با توجه به اینهمه صندوقهای صدقاتی که قرار هست رفع هفتاد بلا کنند و با توجه به دست به دعا بودن دائمی امت اسلامی و... 
آیا براستی دیگر بیمار و فقیر و طلاقی و گرفتار و بدبخت نداریم ؟
آیا اخلاق و معنویت ایرانی در حد اعلاء آسمانی صعود کرده است ؟
خیر به هیچ عنوان!
 بلکه در همه ی شاخصه های رفاه و سعادت به پستی رسیده ایم و یکی از بزرگترین علل آن همین نگاه خرافی و غیر علمی ما ایرانیهاست به پدیده های اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی، سیاسی .
اگر کمی درنگ کنیم و بیاندیشم که مثلاً خرافه ی شفا چگونه کار می کند، در می یابیم که حتی اگر بر فرض محال این خرافه واقعی باشد و شفای معجزه آسا در کار باشد باز هم چیزی به نفع مردم تغییر نکرده چرا که مثلاً در ایران ده هزار امام زاده داریم، بدین ترتیب اگر فرض کنیم هر کدام از این امام زاده ها فقط روزی یک بیمار را شفا دهند می شود به عبارتی سالی سه میلیون و ششصد هزار بیمار شفا یافته! البته این امام زادگان حکم پزشکان عمومی را دارند و کارایی آنها را کمتر فرض کردم و مثلاً امام رضا و امام علی و حسین و حسن و دیگر امامان و خود حضرت رسول مثلاً می توانند به تنهایی روزی یکصد نفر را شفا دهند!
با این حساب مگر ما چند بیمار صعب العلاج در کشور داریم ؟ قطعاً بسیار کمتر از این آمار خواهند بود و در ثانی اگر این شفا دهندگان هر سال کار خود را خوب انجام می دادند در طول این چهل سال ما نه تنها در ایران دیگر بیماری برای درمان نمی باید می داشتیم بلکه باید میلیونها توریست بیمار به کشورمان مراجعه می کرد و درمان می شد . با این حساب اگر خرافه ی شفا حقیقت داشت و کار می کرد ما دیگر باید مراکز درمانیمان فقط درگیر بیماریهای پیش پا افتاده مثل سرماخوردگی می بودند چون امامان و امام زادگان درمانگر بیماران خاص هستند!
اما چنین نیست ! پس چه هست ؟
پاسخ روشن است !
آنچه که در عمل وجود داشت مثلث خرافه، فریب، سوءاستفاده بود.
فرمولی که تمام دست اندرکاران تجارتِ خرافات از فال بین گرفته تا آیت الله و اسقف و پاپ و خاخام استفاده می کنند همه یک چیز است .
فروش امید واهی و سراب به قیمت گزاف به مردم بدون اینکه گره ای از مشکلات عمومی جامعه بگشایند . البته گاه برای شوآف ( نمایش و ظاهر سازی ) بصورت رندوم یا انتخاب شده، افرادی را مورد لطف قرار می دهند! اما در مجموع تمام تاجران خرافات یک قانون را رعایت می کنند:
 صد واحد می گیرند و کمترین اندازه ممکن پس می دهند .
به بودجه های اختصاص یافته به نهادهای مذهبی دقت کنید .
به تجارتها و دلالیهایی که نهادهای مذهبی بصورت مستقل با تکیه بر پول صدقات و نذورات می کنند دقت کنید .
و از آن طرف به خدماتی که به مردم می دهند هم نگاهی بیاندازید! این الگوی عملیاتی را بسیاری از جوامع مذهبی انجام می دهند ولی با این سیستم هیچگاه حتی به رفاه و استانداردهای زندگی مطلوب نرسیده اند.
در حالیکه جوامع غیر مذهبی و غیر خرافی یا حداقل کمتر خرافی این الگوها را انجام نمی دهند و در بالاترین سطح رفاه قرار دارند .
آیا این نباید ما را نسبت به باورها و خرافه های شخصی خودمان کمی کنجکاوتر کند و با حساسیت بیشتری خرافاتمان را هر چه که هست با هر ریشه و اساسی که دارد و منتسب به هر قدرت و مقامی که باشند بازنگری کنیم و نور انقلابی در اندیشه هایمان روشن کنیم؟



بحث میان یک خداناباور و دیندار
خداناباور: خدای تو از کجا آمده؟
دیندار: خدای من ازلی و ابدی است

خداناباور: آیا زمان پیش از خدای تو وجود داشته؟

دیندار: نه!
خداناباور: پس خدای تو ازلی نیست. ازلی بودن مفهومی از زمان است.
دیندار: من منظورم بله بود.
خداناباور: پس بنابر این خدا همچنان ازلی نیست چون که آغازی داشته.
دیندار: منظور من این بود که خدا خارج از زمان و مکان حضور داشته.
خداناباور: پس حداقل با این اوصاف و تعریف، باید بپذیری که هرگونه توصیف از عذاب یا پاداش ابدی بی‌معناست.
دیندار: تو به جهنم خواهی رفت.

با پذیرفتن مفهوم زمان، ابدیت و ازلیت برای خدایی دخالتگر در داخل جهان نامفهوم می‌شود و اگر چنین خدای ابدی را بخواهیم فرض کنیم، تنها می‌تواند خدایی آفریدگار نخستین و بدون دخالت باشد. در این صورت مفاهیمی چون بهشت و جهنم و پیامبران و غیره با این خدای دئیست در تضاد است. زکریای رازی و پورسینا و خیام و همهء بزرگان علم و فلسفهء تاریکه ایران درآن دوره بر پایه همین تعبیر هرگونه نبوت و جهنم و بهشت را غیرمنطقی و تصور ساختگی می‌دانسته‌اند. اما صد افسوس که پس از آن‌ها این آموزه‌ها به فراموشی سپرده شد و جایش را به مغالطات غزالی و سهروردی داد یا جامعه اسیر عرفان و احساس‌های ساخته تصورات ذهنی خود گشت و ما قرن‌ها از دانش و علم و اندیشه عقب ماندیم.

از کتاب ۲۱ درس برای قرن بيست و يکم


يووال نوح هراری
مترجم: نيک گرگين

اجی مجی و صنعت باور
تمام داستان‌هايی که برای ما معنا و هويت ايجاد می‌کنند خيالی هستند، اما انسان‌ها نياز دارند تا آن‌ها را باور کنند. پس چه بايد کرد تا مردم داستان را واقعی حس کنند؟ واضح است که چرا مردم می‌خواهند داستان را باور کنند، اما اين باور کردن به‌واقع چگونه صورت می‌گيرد؟
کشيشان و شامان‌ها از همان هزاران سال پيش پاسخ را کشف کردند: تشريفات. تشريفات دينی يک عمل جادويی است که انتزاع را غير انتزاعی و مشخص، و خيالی را واقعی می‌کند. ذات تشريفات ادای کلمهء سحرآميز "اجی مجی لاترجی، الف همان ب است!"، می‌باشد.
چطور می‌توان مسيح را برای پيروانش زنده کرد؟ کشيش در مراسم کليسايی يک تکه نان و يک ليوان شراب با خود می‌آورد و اعلام می‌کند که آن نان گوشت مسيح و شراب خون مسيح است، و مؤمنين با خوردن و آشاميدن آن‌ها با مسيح محشور می‌شوند.
با چشيدن مسيح در دهان، عملاً چه چيز واقعی‌تری می‌تواند وجود داشته باشد؟ کشيش به طور سنتی اين اعلان‌های جسورانه را به زبان لاتين، زبان باستانی دين، قانون و رازهای زندگی ادا می‌کرد.
کشيش در برابر چشمان شگفت‌زدهء جمع رعيت‌ها تکه نانی را به هوا بلند می‌کرد و اعلام می‌کرد "اين جسم است"، "هو کست کورپوس" (Hoc est corpus)، و آنگاه نان فرضی به گوشت مسيح بدل می‌شد. "هو کست کورپوس" در گوش رعيت‌های بی‌سواد، که به زبان لاتين هم صحبت نمی‌کردند، به "هوکوس پوکوس" (اجی مجی لاترجی) شنيده می‌شد، و بدين‌گونه اين کلام نيرومند زاده شد، که می‌توانست قورباغه‌ای را به يک شاهزاده و يک کدو تنبل را به کالسکه تبديل کند.
هزار سال قبل از تولد مسيحيت، هندوهای باستان از ترفند يکسانی استفاده می‌کردند. بريهادارانياکا آپانيشاد مراسم قربانی کردن يک اسب را به عنوان تحقق تمامی داستان کهکشان تعبير می‌کند.
ساختار متن "اجی مجی لاترجی، الف همان ب است!" می‌گويد: "سر اسب قربانی، طلوع خورشيد است، چشمانش خورشيد است، نيروی حياتی‌اش هوا است، دهان بازش آتشی است که وايس‌وانارا ناميده می‌شود، و جسم اسب قربانی سال است... اندام‌هايش فصل‌ها هستند، مفصل‌هايش نقطهء اتصال ميان ماه‌ها و هفته‌ها هستند، پاهايش روزها و شب‌ها هستند، استخوان‌هايش ستارگان هستند، و گوشتش ابرها هستند... خميازه‌اش رعد و برق است، تکان بدنی‌اش غرش صاعقه است، ادرارش باران است و شيهه‌اش صوت است".
تقريباً هر چيزی می‌تواند به مراسم بدل شود و با حرکات دنيوی، مثل روشن کردن شمع، به صدا درآوردن ناقوس يا تسبيح انداختن يک معنای عميق مذهبی به‌وجود آورد. همين امر می‌تواند در مورد اشارات جسمانی صادق باشد، سر خم کردن، خود را به خاک انداختن، يا چسباندن کف دست‌ها به هم. هر شکلی از پوشش سر، از عمامه سيک‌ها گرفته تا حجاب مسلمانان، آنچنان بار معنايی يافته که طی صدها سال به جدال‌های خونين انجاميده است.
غذا هم می‌تواند از بار ارزشی غذايی خود بسيار فراتر رود، و  مفهومی معنوی به خود بگيرد، حال می‌خواهد تخم مرغ عيد پاک باشد که سمبل  زندگی جديد و رستاخيز مسيح می‌شود يا گياهان تلخ و نان فطير باشد که يهوديان بايد در عيد فصح بخورند تا بردگی خود در مصر و رهايی معجزه‌آسای خود را به‌ياد آورند.
به سختی می‌توان به غذايی برخورد که تفسيری سمبليک در آن نباشد. بدين شکل يهوديان در روز سال نو عسل می‌خورند تا سالی که در پيش است برای‌شان شيرين شود. آن‌ها کلهء ماهی می‌خورند تا مثل ماهی مفيد باشند و به‌جای پس رفتن به پيش روند، و انار می‌خورند تا اعمال نيکوی آن‌ها مثل دانه‌های انبوه انار زياد شود.

اثر: يووال نوح هراری



از کتاب ۲۱ درس برای قرن بيست و يکم
يکتاپرستی برای ارتقای معيارهای اخلاقی انسان چيز زيادی برای ارائه نداشت. آيا واقعاً فکر می‌کنيد که مسلمانان صرفاً به دليل باور به يک خدا از هندوهايی که خدايان متعددی را می‌پرستند، در اساس اخلاقی‌تر هستند؟ آيا مسيحيان اشغال‌گر از قبايل بومی آمريکايی کافر اخلاقی‌تر بودند؟
بدون شک آنچه که يکتاپرستی انجام داد اين بود که خيل عظيم انسان‌ها را بسيار نامداراجوتر از گذشته کرد و به اين وسيله در اشاعهٔ اذيت و آزار دينی و جنگ‌های مقدس دست داشت. اما برای تعددپرستان کاملاً قابل قبول بود که گروه‌های مختلف مردم خدايان متفاوتی را بپرستند و از آئين‌ها و رسوم گوناگونی پيروی کنند. تعددپرستان اگر نگوييم هرگز، اما به ندرت مردم را به واسطهٔ باورهای دينی‌شان مورد اذيت و آزار قرار می‌دادند و کشتار می‌کردند.
اما، بر خلاف آنها، يکتاپرستان معتقد بودند که خدای‌شان تنها خدا است و اين خدای يگانه از تمام جهانيان اطاعت می‌طلبد. در نتيجه، به موازات اين که مسيحيت و اسلام در جهان شيوع می‌يافت، جنگ‌های صليبی، جهادها، تفتيش عقايد و تبعيضات دينی گسترش می‌يافت.
برای مثال رفتار امپراتور آشوکای هند در قرن سوم قبل از ميلاد را با رفتار امپراتورهای مسيحی اواخر امپراتوری روم مقايسه کنيد.
امپراتور آشوکا بر يک امپراتوری مملو از انبوه اديان، فرقه‌ها و فاضلان دينی حکومت می‌کرد. او بر خود نام رسمی "مورد علاقهٔ خدايان" و "کسی که با شفقت به همه می‌نگرد" نهاده بود. او در زمانی در حوالی ۲۵۰ قبل از ميلاد، يک فرمان امپراتوری مبنی بر مداراجويی صادر کرد که اعلام می‌کرد:
شاه مورد علاقهٔ خدايان، که با شفقت به همه می‌نگرد، پرهيزکاران زاهد و پيروان تمامی اديان را مورد احترام قرار می‌دهد. کسی که از روی سرسپردگی افراطی دين خود را می‌ستايد و با اين بهانه که "می‌خواهد دين خود را بستايد"، دين ديگران را محکوم می‌کند، تنها به دين خود صدمه می‌زند. از اين رو تماس بين اديان مثبت است. هر کسی بايد به تعاليم ديگران گوش فرا دهد و به آن‌ها احترام بگذارد. شاه مورد علاقهٔ خدايان و کسی که به همه با شفقت می‌نگرد، مايل است که همه از تعاليم اديان ديگر چيزهای خوبی ياد بگیرد.


پانصد سال بعد، امپراتوری روم در اواخر دوران خود به اندازهٔ امپراتوری آشوکای هند متنوع بود، اما وقتی مسيحيت قدرت را به دست گرفت، امپراتورها نگرش بسيار متفاوتی را نسبت به دين اختيار کردند.
از ابتدای دوران کنستانتين کبير و پسرش کنستانتيوس دوم، امپراتوری تمام معابد غير مسيحی را بست و آئين‌های به اصطلاح "کفرآميز" را ممنوع و پيروان آن‌ها را محکوم به مرگ کرد.
اذيت و آزار در دورهٔ حکومت امپراتور تئودوسيوس به اوج خود رسيد. معنای لغوی نامش "از طرف خدا" است. تئودوسيوس در سال ۳۹۱  احکام تئودوسی را مقرر نمود، که به گونه‌ای تهاجمی تمام اديان، به جز مسيحيت و يهوديت را غير قانونی اعلام می‌کرد (يهوديت نيز به اشکال متعددی مورد پيگرد و آزار قرار می‌گرفت، اما همچنان قانونی باقی ماند).
بر اساس قانون جديد هر کس می‌توانست حتی برای پرستش مشتری يا ميترا در خلوت خانهٔ خود اعدام شود. امپراتورهای مسيحی، به عنوان بخشی از کمپين خود برای پاک کردن امپراتوری از تمام ميراث‌های کافرانه، بازی‌های المپيک را هم موقوف کردند. آخرين بازی‌های المپيک باستانی بعد از بيش از هزار سال زمانی در اواخر قرن چهارم يا اوايل قرن پنجم از سر گرفته شد.
طبعاً تمام حاکمان يکتاپرست به اندازهٔ تئودوسيوس نامداراجو نبودند، و از طرف ديگر حاکمان بی‌شماری هم بودند که يکتاپرستی را رد می‌کردند، اما بلندنظری سياسی آشوکا را نداشتند.
با اين وجود، انديشهٔ يکتاپرستی با تأکيد بر اين که "هيچ خدايی به جز خدای ما وجود ندارد" به تفکر متعصبانه می‌گرايد.
قسمتی از کتاب انسان خداگونه
اکثر سوء تفاهم‌ها در خصوص علم و دين نتيجهٔ تعاريف غلط از دين است. بسيار زياد اتفاق می‌افتد که مردم دين را با خرافات، معنويت و اعتقاد به نيروهای ماوراء طبيعی، يا اعتقاد به خدايان اشتباه می‌گيرند. دين هيچ کدام از اين‌ها نيست.
دين نمی‌تواند معادل خرافات فرض شود، زيرا اکثر مردم مايل نيستند باورهای محبوب خود را «خرافات» بنامند. ما هميشه به «حقيقت» اعتقاد داريم. اين فقط ديگران هستند که به خرافات اعتقاد دارند.

به همين شکل، افراد کمی هستند که به نيروهای ماوراء طبيعی باور دارند. شياطين، برای کسانی که به آن‌ها اعتقاد دارند، نيروهايی ماوراء طبيعی نيستند. آن‌ها جزئی از طبيعت هستند، درست مثل کدو تنبل، عقرب و ميکروب. پزشکان نوين عامل بيماری‌ها را ميکروب‌های نامرئی می‌دانند و کشيشان وودو شياطين نامرئی را عامل بيماری‌ها می‌پندارند. هيچ چيز ماوراء طبيعی در اين نيست: شما شيطانی را عصبانی می‌کنيد و او هم وارد بدن شما می‌شود و درد ايجاد می‌کند. چه چيزی طبيعی‌تر از اين می‌تواند وجود داشته باشد؟ فقط آن‌ها که به شياطين اعتقاد ندارند، آن‌ها را جدا از نظم طبيعی چيزها می‌پندارند.

تعريف دين به «اعتقاد به خدا» نيز دارای اشکال است. ما اين‌طور فکر می‌کنيم که يک مسيحی متدين به اين دليل مذهبی است که به خدا اعتقاد دارد، در حالی که کمونيست‌های پرشور مذهبی نيستند، زيرا کمونيسم خدايی ندارد.
اما دين توسط انسان‌ها به وجود آمده است، نه خدايان، و بر اساس کارکرد اجتماعی خود مشخص می‌شود، نه وجود خدايان. دين هر آن چيزی است که به ساختارهای اجتماعی انسانی يک مشروعيت فوق بشری بدهد. دين به هنجارها و ارزش‌های انسانی، با اين استدلال که بازتاب قوانين فوق‌بشری هستند، مشروعيت می‌دهد.
دين ادعا می‌کند که انسان‌ها تابع نظامی از قوانين اخلاقی هستند که خودشان ابداع نکرده‌اند و نمی‌توانند آن‌ها را تغيير دهند. يک يهودیِ معتقد می‌تواند بگويد که اين نظامی از قوانين اخلاقی است که توسط خدا در کتاب مقدس حلول کرده است. يک هندو می‌تواند بگويد که قوانين توسط برهما، ويشو و شيوا خلق شده‌اند و توسط ودا به انسان‌ها وحی شده‌اند. اديان ديگر، از بوديسم و دائوئيسم گرفته تا نازيسم، کمونيسم و ليبراليسم، معتقدند که قوانين فوق بشری قوانينی طبيعی هستند، و محصول اين يا آن خدا نيستند. هر کدام طبعاً به نوع متفاوتی از قوانين طبيعی باور دارد، که توسط پيامبران و فرهيختگان، از بودا و لوازی گرفته تا هيتلر و لنين، کشف شده و ظهور يافته‌اند.
ترجمه: نيک گرگين

Friedrich Wilhelm Nietzsche (15 October 1844 – 25 August 1900)



In some remote corner of the universe, poured out and glittering in innumerable solar systems, there
 once was a star on which clever animals invented knowledge. That was the highest and most mendacious minute of "world history" — yet only a minute. After nature had drawn a few breaths the star grew cold, and the clever animals had to die.
One might invent such a fable and still not have illustrated sufficiently how wretched, how shadowy and flighty, how aimless and arbitrary, the human intellect appears in nature. There have been eternities when it did not exist; and when it is done for again, nothing will have happened.


فردریش نیچه
در گوشه‌ای دور افتاده از جهان جاری و درخشان با منظومه‌های شمسی بی‌شمار، زمانی ستاره‌ای وجود داشت که حیواناتی باهوش بر روی آن دانش را بوجود آوردند. این متکبرانه‌ترین و کذب‌ترین دقیقه تاریخ جهان بود، هرچند فقط یک دقیقه بود. هنوز طبیعت چند نفس بیشتر نکشیده بود که ستاره رو به سردی گذاشت و حیوانات باهوش بالاجبار تن به مرگ سپردند.
ممکن است یک نفر این داستان را نقل کند و با این حال هنوز هم به اندازهء کافی روشن نکرده باشد که این عقل انسانی در طبیعت چقدر واهی و دمدمی، چقدر بیهوده و دیمی به نظر می‌رسد. میلیارد هاسال بوده‌اند که این عقل وجود نداشته است و وقتی دوباره زمانش به پایان برسد، هیچ‌چیز اتفاق نیافتاده است.

قسمتی از سخنرانی ریچارد داوکینز در تظاهرات لندن علیه سفر پاپ روز ۱۸ سپتامبر ۲۰۱۰/ تعداد شرکت کنندگان ۱۵ هزار نفر



جوزف راتزینگز (پاپ بندیکت شانزدهم) دشمن بشریّت است. او دشمن کودکانی است که اجازه داده است بدن آن‌ها مورد تجاوز قرار گیرد و دشمن کودکانی است که آن‌ها را تشویق کرده است با احساس گناه آلوده شوند.
یقیناً باعث سرافکندگی است که کلیسا بیشتر نگران نجات روح‌های تطهیر یافته از جهنم و اعتبار دراز مدت خودِ کلیساست تا نجات تن کودکان از تجاوزگران!
او دشمن افراد هم‌جنس‌گراست و با همان کینه با آن‌ها برخورد می‌کند که کلیسایش را برای یهودیان نگهداشته بود.
او دشمن زنان است، آن‌ها را از امور رهبانی منع کرده است انگار که وجود آلت رجولیت ابزاری ضروری برای انجام وظایف دینی است. کدام کارفرمایی اجازه دارد برای شغلی که مطلقاً به قدرت بدنی و سایر ویژگی‌های که گمان می‌رود فقط مردها آن‌ها را دارند بستگی ندارد بر اساس جنسیّت تبعیض قائل شوند؟
او دشمن حقیقت است با ترویج دروغ‌های بی‌پایه‌ای که کاندوم از ایدز جلوگیری نمی‌کند مخصوصاً در آفریقا.
او دشمن فقیرترین افراد بر کرهء زمین است که آن‌ها را محکم به داشتن خانواده‌هایی بی‌رویه می‌کند که نمی‌توانند آن‌ها را سیر کنند و آن‌ها را در حاشیه فقر ابدی نگه می‌دارند، فقری که با ثروت ناعادلانه واتیکان خوانایی ندارد.
او دشمن علم است که تحقیقات ارزشمند سلول‌های بنیادین را نه بر اساس اخلاقیات بلکه به خاطر خرافات پیشاعلمی مسدود می‌کند.
و یک نکتهء نه چندان جدی: از نظر من راتزینگز دشمن کلیسای ملکه هم هست که اظهارات وقیح سلف خود را در مورد کلیسای آنجلیکن را مطلقاً پوچ و بی‌نهایت باطل با تکبر تأیید کرده است در حالی که بی‌شرمانه تلاش می‌کند حقه‌بازانه روحانیون آنجلیکن را به سمت دستگاه روحانیت رقت‌انگیز و در حال زوال خود بکشاند.
و در آخر شاید به عنوان نگرانی شخصی خودم او دشمن آموزش است. فراتر از آسیب روانشناسی طولانی مدت که با احساس گناه و ترس، آموزش مذهبی کاتولیک را در سراسر جهان مشهور ساخته است او و کلیسایش دکترین آموزشی مهلکی را رواج می‌دهد که طبق آن شواهد و مدارک کمتر از ایمان، سنت، الهام و اتوریته، البته اتوریته خودش، در باور داشتن به خدا قابل اعتماد است.

قرائتِ انسانی جنگِ کربلا



یکی از بی‌معناترین سخنانی که در این روزها لقلقهء زبان خیلی‌هاست، این است که بیائید جنگ کربلا را قرائتِ انسانی کنیم. این ادعا از اساس بی‌راهه است و با پیش‌فرض الاهیاتی جنگ حسین و یزید همخوانی ندارد. حسین نه به خاطر انسان و انسانیّت بلکه به خاطر اصلاحِ دین جدش قیام کرد. دینی که از اساس غیر انسانی است، کشتنِ غیر مسلمانان را ثواب و چپاول و تاراج مال و اموال و تجاوز و کنیزسازی زنان آن‌ها را جایز می‌داند.
قرائت ملاها و قمه‌زن‌ها از جنگِ کربلا خطا و ضد انسانی نیست، اسلام آیین درنده‌خویی و دشمنِ سرسختِ قرائت انسانی از زندگی است. احیای دین محمد، یعنی احیای شیزوفرنیای خشونت و غزوات، داخلی‌سازی منازعات، بی‌احترامی به انسانیّت، تجاوز جنسی به زن و دختر و دشمنِ سیاسی و تخریبِ جهان واقعی برای رسیدن به بهشت وهمی و خیالی.
در هیچ سندی نیامده است که یزید به اهل و عیال و خواهران و دختران حسین و همراهان‌ش تجاوز کرده است ولی در تمامی غزوات و احادیث و متون معتبر آمده که محمد و لشکریان‌ش به زنان و دختران دشمنان سیاسی‌شان بی‌رحمانه و حتی در مواردی دست‌جمعی تجاوز کرده‌اند.
هیچ عنصر رهایی‌بخشی در جنگ حسین وجود ندارد. جنگ حسین و یزید، جنگ قبیله‌ای میان دو عرب مدعیِ قدرتی بود که بر برتریِ ذاتیِ اعراب بر غیر اعراب باور داشتند و همین‌طور برتریِ ذاتیِ قریش بر غیر قریش. حسین بیش از یزید، به این برتری خونی و ذاتی ایمان داشت. تمام خطابه‌های منسوب به حسین، سست‌گردانیدن به فضیلتِ خونی و برتری عرب بر عجم‌ند. به خاطر همین جنون برتری خونی و توهم حقِ حاکمیّتِ ذاتی لجاجت پیش کرد و خودش را به کشتن داد.
سر و سینه‌زدن به خاطر حسین که برای برتری‌خواهیِ ذاتی جنگید، نه فقط فضیلت و حاوی پیامِ انسانی نیست، بلکه نوعی شرم و قباحت است. مگر باور غیر انسانی‌تر از این هم وجود دارد که کسی مدعی شود من ذاتاً از شما برترم و برتری من بر دیگران در ملکوتِ الاهی نوشته شده است. این ادعا قبیح‌تر از ادعایِ نازی‌هاست.
شمر بن‌ ذی‌الجوشن که سر حسین را برید و هم عبیدالله بن‌ زیاد که راه را بر او بست، از یاران نزدیک علی بودند. ادعای قرائت انسانی از جنگِ کربلا مانند این است که کسی مدعی شود بیائید کشتارهای داعش را قرائتِ انسانی کنیم. چنین‌چیزی نه ممکن است و نه با ادعای خود حسین همخوانی دارد. زیرا زندگی از نظر حسین و داعش در عقیده و جهاد خلاصه می‌شود و انسانیّت در آن در جایگاهی ندارد. بنابراین بهتر است بجایِ زور زدن‌های بیهوده، از این باورها و عقاید غیرانسانی گذر کنیم. فقط با نفی این باورهای غلط است که زمینهء انسانی‌سازیِ جهانِ زندگی ممکن می‌گردد.


من از این محرم، محرم امسال ترسیدم. نه از تحمیق مردم، از مردانی که در خیابان‌ها خودشان را می‌زنند. جسم‌شان را جلو چشم همگان تباه می‌کنند، از صحنه‌های شنیع خون پاشیدن پیکرهای تازیانه خوردهء دین در کف خیابان‌ها، از کودکان بی‌حقوق، بی‌دفاع، صورت‌هایی که نه چالش عکس، که خودِ خودِ خشونت دینی و ترس و وحشت و لرزش یک کودک بی‌گناه زیر دست قداره‌ای به بلندی آسمان هستند. نه از گِل پاشی، نه از قمه‌کشی، عزاداری و گریه و زاریِ مملکتی که همین‌طوری هم خسته و غمگین است.
من از این ترسیدم، از اینکه تصویری هست، عکسی هست که بتواند همهء این تصاویر شنیع دیگر را حاشیه کند، بی‌تفاوت کند. روی دست آن‌ها بلند شود. تصویر گرسنگی مردم در محرم امسال! تصویر بلعیدن غذا در صف نذری! تصویر دختر و پسرهای نشسته لب جدول خیابان با ظرف غذا!
گرسنگی دین را از صحنه بیرون کرد. تصویر محرم امسال تصویر زنجیر زنی نیست. تصویر مردم گرسنه است. گرسنگی دین را از صحنه بیرون کرد. هم دینداران می‌دانند که گرسنگان نه به خاطر حسین که به خاطر گرانی، فقر و قیمت دلار در صف نذری‌ها ایستاده‌اند. هم گرسنگان خود می‌دانند که آنجا چه می‌کنند. خبری از امام حسین نیست، گرسنگی از صحنه بیرون‌ش کرد، همزمان اما، حرمت و شأن مردم نیز در این محرم جا گذاشته شد.
من از گرسنگان اینگونهء تاریخ همانند گرسنگان جنگ جهانی دوم، گرسنگان آفریقا، گرسنگانی که نقطهء امیدواری مردم و لایه‌های خاکستری مغز را یک شبه کور می‌کنند می‌ترسم. گرسنگانی که ارزش‌های اخلاقی، شأن و حرمت را در پیچ تاریخ جا می‌گذارند، مولد افق‌های سیاه‌ند!
مشکل گرسنگی مردم را بایست انقلابی حل کرد. انقلابی که شأن و حرمت را در راه گرسنگی قربانی نکند. انقلابی که به جای استیصال و پایین کشیدن و جا گذاشتن ارزش‌های اخلاقی، شأن و حرمت مردم، نظام آیت‌الله‌های دزد را پایین بکشد.