اثر: يووال نوح هراری



از کتاب ۲۱ درس برای قرن بيست و يکم
يکتاپرستی برای ارتقای معيارهای اخلاقی انسان چيز زيادی برای ارائه نداشت. آيا واقعاً فکر می‌کنيد که مسلمانان صرفاً به دليل باور به يک خدا از هندوهايی که خدايان متعددی را می‌پرستند، در اساس اخلاقی‌تر هستند؟ آيا مسيحيان اشغال‌گر از قبايل بومی آمريکايی کافر اخلاقی‌تر بودند؟
بدون شک آنچه که يکتاپرستی انجام داد اين بود که خيل عظيم انسان‌ها را بسيار نامداراجوتر از گذشته کرد و به اين وسيله در اشاعهٔ اذيت و آزار دينی و جنگ‌های مقدس دست داشت. اما برای تعددپرستان کاملاً قابل قبول بود که گروه‌های مختلف مردم خدايان متفاوتی را بپرستند و از آئين‌ها و رسوم گوناگونی پيروی کنند. تعددپرستان اگر نگوييم هرگز، اما به ندرت مردم را به واسطهٔ باورهای دينی‌شان مورد اذيت و آزار قرار می‌دادند و کشتار می‌کردند.
اما، بر خلاف آنها، يکتاپرستان معتقد بودند که خدای‌شان تنها خدا است و اين خدای يگانه از تمام جهانيان اطاعت می‌طلبد. در نتيجه، به موازات اين که مسيحيت و اسلام در جهان شيوع می‌يافت، جنگ‌های صليبی، جهادها، تفتيش عقايد و تبعيضات دينی گسترش می‌يافت.
برای مثال رفتار امپراتور آشوکای هند در قرن سوم قبل از ميلاد را با رفتار امپراتورهای مسيحی اواخر امپراتوری روم مقايسه کنيد.
امپراتور آشوکا بر يک امپراتوری مملو از انبوه اديان، فرقه‌ها و فاضلان دينی حکومت می‌کرد. او بر خود نام رسمی "مورد علاقهٔ خدايان" و "کسی که با شفقت به همه می‌نگرد" نهاده بود. او در زمانی در حوالی ۲۵۰ قبل از ميلاد، يک فرمان امپراتوری مبنی بر مداراجويی صادر کرد که اعلام می‌کرد:
شاه مورد علاقهٔ خدايان، که با شفقت به همه می‌نگرد، پرهيزکاران زاهد و پيروان تمامی اديان را مورد احترام قرار می‌دهد. کسی که از روی سرسپردگی افراطی دين خود را می‌ستايد و با اين بهانه که "می‌خواهد دين خود را بستايد"، دين ديگران را محکوم می‌کند، تنها به دين خود صدمه می‌زند. از اين رو تماس بين اديان مثبت است. هر کسی بايد به تعاليم ديگران گوش فرا دهد و به آن‌ها احترام بگذارد. شاه مورد علاقهٔ خدايان و کسی که به همه با شفقت می‌نگرد، مايل است که همه از تعاليم اديان ديگر چيزهای خوبی ياد بگیرد.


پانصد سال بعد، امپراتوری روم در اواخر دوران خود به اندازهٔ امپراتوری آشوکای هند متنوع بود، اما وقتی مسيحيت قدرت را به دست گرفت، امپراتورها نگرش بسيار متفاوتی را نسبت به دين اختيار کردند.
از ابتدای دوران کنستانتين کبير و پسرش کنستانتيوس دوم، امپراتوری تمام معابد غير مسيحی را بست و آئين‌های به اصطلاح "کفرآميز" را ممنوع و پيروان آن‌ها را محکوم به مرگ کرد.
اذيت و آزار در دورهٔ حکومت امپراتور تئودوسيوس به اوج خود رسيد. معنای لغوی نامش "از طرف خدا" است. تئودوسيوس در سال ۳۹۱  احکام تئودوسی را مقرر نمود، که به گونه‌ای تهاجمی تمام اديان، به جز مسيحيت و يهوديت را غير قانونی اعلام می‌کرد (يهوديت نيز به اشکال متعددی مورد پيگرد و آزار قرار می‌گرفت، اما همچنان قانونی باقی ماند).
بر اساس قانون جديد هر کس می‌توانست حتی برای پرستش مشتری يا ميترا در خلوت خانهٔ خود اعدام شود. امپراتورهای مسيحی، به عنوان بخشی از کمپين خود برای پاک کردن امپراتوری از تمام ميراث‌های کافرانه، بازی‌های المپيک را هم موقوف کردند. آخرين بازی‌های المپيک باستانی بعد از بيش از هزار سال زمانی در اواخر قرن چهارم يا اوايل قرن پنجم از سر گرفته شد.
طبعاً تمام حاکمان يکتاپرست به اندازهٔ تئودوسيوس نامداراجو نبودند، و از طرف ديگر حاکمان بی‌شماری هم بودند که يکتاپرستی را رد می‌کردند، اما بلندنظری سياسی آشوکا را نداشتند.
با اين وجود، انديشهٔ يکتاپرستی با تأکيد بر اين که "هيچ خدايی به جز خدای ما وجود ندارد" به تفکر متعصبانه می‌گرايد.
قسمتی از کتاب انسان خداگونه
اکثر سوء تفاهم‌ها در خصوص علم و دين نتيجهٔ تعاريف غلط از دين است. بسيار زياد اتفاق می‌افتد که مردم دين را با خرافات، معنويت و اعتقاد به نيروهای ماوراء طبيعی، يا اعتقاد به خدايان اشتباه می‌گيرند. دين هيچ کدام از اين‌ها نيست.
دين نمی‌تواند معادل خرافات فرض شود، زيرا اکثر مردم مايل نيستند باورهای محبوب خود را «خرافات» بنامند. ما هميشه به «حقيقت» اعتقاد داريم. اين فقط ديگران هستند که به خرافات اعتقاد دارند.

به همين شکل، افراد کمی هستند که به نيروهای ماوراء طبيعی باور دارند. شياطين، برای کسانی که به آن‌ها اعتقاد دارند، نيروهايی ماوراء طبيعی نيستند. آن‌ها جزئی از طبيعت هستند، درست مثل کدو تنبل، عقرب و ميکروب. پزشکان نوين عامل بيماری‌ها را ميکروب‌های نامرئی می‌دانند و کشيشان وودو شياطين نامرئی را عامل بيماری‌ها می‌پندارند. هيچ چيز ماوراء طبيعی در اين نيست: شما شيطانی را عصبانی می‌کنيد و او هم وارد بدن شما می‌شود و درد ايجاد می‌کند. چه چيزی طبيعی‌تر از اين می‌تواند وجود داشته باشد؟ فقط آن‌ها که به شياطين اعتقاد ندارند، آن‌ها را جدا از نظم طبيعی چيزها می‌پندارند.

تعريف دين به «اعتقاد به خدا» نيز دارای اشکال است. ما اين‌طور فکر می‌کنيم که يک مسيحی متدين به اين دليل مذهبی است که به خدا اعتقاد دارد، در حالی که کمونيست‌های پرشور مذهبی نيستند، زيرا کمونيسم خدايی ندارد.
اما دين توسط انسان‌ها به وجود آمده است، نه خدايان، و بر اساس کارکرد اجتماعی خود مشخص می‌شود، نه وجود خدايان. دين هر آن چيزی است که به ساختارهای اجتماعی انسانی يک مشروعيت فوق بشری بدهد. دين به هنجارها و ارزش‌های انسانی، با اين استدلال که بازتاب قوانين فوق‌بشری هستند، مشروعيت می‌دهد.
دين ادعا می‌کند که انسان‌ها تابع نظامی از قوانين اخلاقی هستند که خودشان ابداع نکرده‌اند و نمی‌توانند آن‌ها را تغيير دهند. يک يهودیِ معتقد می‌تواند بگويد که اين نظامی از قوانين اخلاقی است که توسط خدا در کتاب مقدس حلول کرده است. يک هندو می‌تواند بگويد که قوانين توسط برهما، ويشو و شيوا خلق شده‌اند و توسط ودا به انسان‌ها وحی شده‌اند. اديان ديگر، از بوديسم و دائوئيسم گرفته تا نازيسم، کمونيسم و ليبراليسم، معتقدند که قوانين فوق بشری قوانينی طبيعی هستند، و محصول اين يا آن خدا نيستند. هر کدام طبعاً به نوع متفاوتی از قوانين طبيعی باور دارد، که توسط پيامبران و فرهيختگان، از بودا و لوازی گرفته تا هيتلر و لنين، کشف شده و ظهور يافته‌اند.
ترجمه: نيک گرگين

Friedrich Wilhelm Nietzsche (15 October 1844 – 25 August 1900)



In some remote corner of the universe, poured out and glittering in innumerable solar systems, there
 once was a star on which clever animals invented knowledge. That was the highest and most mendacious minute of "world history" — yet only a minute. After nature had drawn a few breaths the star grew cold, and the clever animals had to die.
One might invent such a fable and still not have illustrated sufficiently how wretched, how shadowy and flighty, how aimless and arbitrary, the human intellect appears in nature. There have been eternities when it did not exist; and when it is done for again, nothing will have happened.


فردریش نیچه
در گوشه‌ای دور افتاده از جهان جاری و درخشان با منظومه‌های شمسی بی‌شمار، زمانی ستاره‌ای وجود داشت که حیواناتی باهوش بر روی آن دانش را بوجود آوردند. این متکبرانه‌ترین و کذب‌ترین دقیقه تاریخ جهان بود، هرچند فقط یک دقیقه بود. هنوز طبیعت چند نفس بیشتر نکشیده بود که ستاره رو به سردی گذاشت و حیوانات باهوش بالاجبار تن به مرگ سپردند.
ممکن است یک نفر این داستان را نقل کند و با این حال هنوز هم به اندازهء کافی روشن نکرده باشد که این عقل انسانی در طبیعت چقدر واهی و دمدمی، چقدر بیهوده و دیمی به نظر می‌رسد. میلیارد هاسال بوده‌اند که این عقل وجود نداشته است و وقتی دوباره زمانش به پایان برسد، هیچ‌چیز اتفاق نیافتاده است.

قسمتی از سخنرانی ریچارد داوکینز در تظاهرات لندن علیه سفر پاپ روز ۱۸ سپتامبر ۲۰۱۰/ تعداد شرکت کنندگان ۱۵ هزار نفر



جوزف راتزینگز (پاپ بندیکت شانزدهم) دشمن بشریّت است. او دشمن کودکانی است که اجازه داده است بدن آن‌ها مورد تجاوز قرار گیرد و دشمن کودکانی است که آن‌ها را تشویق کرده است با احساس گناه آلوده شوند.
یقیناً باعث سرافکندگی است که کلیسا بیشتر نگران نجات روح‌های تطهیر یافته از جهنم و اعتبار دراز مدت خودِ کلیساست تا نجات تن کودکان از تجاوزگران!
او دشمن افراد هم‌جنس‌گراست و با همان کینه با آن‌ها برخورد می‌کند که کلیسایش را برای یهودیان نگهداشته بود.
او دشمن زنان است، آن‌ها را از امور رهبانی منع کرده است انگار که وجود آلت رجولیت ابزاری ضروری برای انجام وظایف دینی است. کدام کارفرمایی اجازه دارد برای شغلی که مطلقاً به قدرت بدنی و سایر ویژگی‌های که گمان می‌رود فقط مردها آن‌ها را دارند بستگی ندارد بر اساس جنسیّت تبعیض قائل شوند؟
او دشمن حقیقت است با ترویج دروغ‌های بی‌پایه‌ای که کاندوم از ایدز جلوگیری نمی‌کند مخصوصاً در آفریقا.
او دشمن فقیرترین افراد بر کرهء زمین است که آن‌ها را محکم به داشتن خانواده‌هایی بی‌رویه می‌کند که نمی‌توانند آن‌ها را سیر کنند و آن‌ها را در حاشیه فقر ابدی نگه می‌دارند، فقری که با ثروت ناعادلانه واتیکان خوانایی ندارد.
او دشمن علم است که تحقیقات ارزشمند سلول‌های بنیادین را نه بر اساس اخلاقیات بلکه به خاطر خرافات پیشاعلمی مسدود می‌کند.
و یک نکتهء نه چندان جدی: از نظر من راتزینگز دشمن کلیسای ملکه هم هست که اظهارات وقیح سلف خود را در مورد کلیسای آنجلیکن را مطلقاً پوچ و بی‌نهایت باطل با تکبر تأیید کرده است در حالی که بی‌شرمانه تلاش می‌کند حقه‌بازانه روحانیون آنجلیکن را به سمت دستگاه روحانیت رقت‌انگیز و در حال زوال خود بکشاند.
و در آخر شاید به عنوان نگرانی شخصی خودم او دشمن آموزش است. فراتر از آسیب روانشناسی طولانی مدت که با احساس گناه و ترس، آموزش مذهبی کاتولیک را در سراسر جهان مشهور ساخته است او و کلیسایش دکترین آموزشی مهلکی را رواج می‌دهد که طبق آن شواهد و مدارک کمتر از ایمان، سنت، الهام و اتوریته، البته اتوریته خودش، در باور داشتن به خدا قابل اعتماد است.

قرائتِ انسانی جنگِ کربلا



یکی از بی‌معناترین سخنانی که در این روزها لقلقهء زبان خیلی‌هاست، این است که بیائید جنگ کربلا را قرائتِ انسانی کنیم. این ادعا از اساس بی‌راهه است و با پیش‌فرض الاهیاتی جنگ حسین و یزید همخوانی ندارد. حسین نه به خاطر انسان و انسانیّت بلکه به خاطر اصلاحِ دین جدش قیام کرد. دینی که از اساس غیر انسانی است، کشتنِ غیر مسلمانان را ثواب و چپاول و تاراج مال و اموال و تجاوز و کنیزسازی زنان آن‌ها را جایز می‌داند.
قرائت ملاها و قمه‌زن‌ها از جنگِ کربلا خطا و ضد انسانی نیست، اسلام آیین درنده‌خویی و دشمنِ سرسختِ قرائت انسانی از زندگی است. احیای دین محمد، یعنی احیای شیزوفرنیای خشونت و غزوات، داخلی‌سازی منازعات، بی‌احترامی به انسانیّت، تجاوز جنسی به زن و دختر و دشمنِ سیاسی و تخریبِ جهان واقعی برای رسیدن به بهشت وهمی و خیالی.
در هیچ سندی نیامده است که یزید به اهل و عیال و خواهران و دختران حسین و همراهان‌ش تجاوز کرده است ولی در تمامی غزوات و احادیث و متون معتبر آمده که محمد و لشکریان‌ش به زنان و دختران دشمنان سیاسی‌شان بی‌رحمانه و حتی در مواردی دست‌جمعی تجاوز کرده‌اند.
هیچ عنصر رهایی‌بخشی در جنگ حسین وجود ندارد. جنگ حسین و یزید، جنگ قبیله‌ای میان دو عرب مدعیِ قدرتی بود که بر برتریِ ذاتیِ اعراب بر غیر اعراب باور داشتند و همین‌طور برتریِ ذاتیِ قریش بر غیر قریش. حسین بیش از یزید، به این برتری خونی و ذاتی ایمان داشت. تمام خطابه‌های منسوب به حسین، سست‌گردانیدن به فضیلتِ خونی و برتری عرب بر عجم‌ند. به خاطر همین جنون برتری خونی و توهم حقِ حاکمیّتِ ذاتی لجاجت پیش کرد و خودش را به کشتن داد.
سر و سینه‌زدن به خاطر حسین که برای برتری‌خواهیِ ذاتی جنگید، نه فقط فضیلت و حاوی پیامِ انسانی نیست، بلکه نوعی شرم و قباحت است. مگر باور غیر انسانی‌تر از این هم وجود دارد که کسی مدعی شود من ذاتاً از شما برترم و برتری من بر دیگران در ملکوتِ الاهی نوشته شده است. این ادعا قبیح‌تر از ادعایِ نازی‌هاست.
شمر بن‌ ذی‌الجوشن که سر حسین را برید و هم عبیدالله بن‌ زیاد که راه را بر او بست، از یاران نزدیک علی بودند. ادعای قرائت انسانی از جنگِ کربلا مانند این است که کسی مدعی شود بیائید کشتارهای داعش را قرائتِ انسانی کنیم. چنین‌چیزی نه ممکن است و نه با ادعای خود حسین همخوانی دارد. زیرا زندگی از نظر حسین و داعش در عقیده و جهاد خلاصه می‌شود و انسانیّت در آن در جایگاهی ندارد. بنابراین بهتر است بجایِ زور زدن‌های بیهوده، از این باورها و عقاید غیرانسانی گذر کنیم. فقط با نفی این باورهای غلط است که زمینهء انسانی‌سازیِ جهانِ زندگی ممکن می‌گردد.


من از این محرم، محرم امسال ترسیدم. نه از تحمیق مردم، از مردانی که در خیابان‌ها خودشان را می‌زنند. جسم‌شان را جلو چشم همگان تباه می‌کنند، از صحنه‌های شنیع خون پاشیدن پیکرهای تازیانه خوردهء دین در کف خیابان‌ها، از کودکان بی‌حقوق، بی‌دفاع، صورت‌هایی که نه چالش عکس، که خودِ خودِ خشونت دینی و ترس و وحشت و لرزش یک کودک بی‌گناه زیر دست قداره‌ای به بلندی آسمان هستند. نه از گِل پاشی، نه از قمه‌کشی، عزاداری و گریه و زاریِ مملکتی که همین‌طوری هم خسته و غمگین است.
من از این ترسیدم، از اینکه تصویری هست، عکسی هست که بتواند همهء این تصاویر شنیع دیگر را حاشیه کند، بی‌تفاوت کند. روی دست آن‌ها بلند شود. تصویر گرسنگی مردم در محرم امسال! تصویر بلعیدن غذا در صف نذری! تصویر دختر و پسرهای نشسته لب جدول خیابان با ظرف غذا!
گرسنگی دین را از صحنه بیرون کرد. تصویر محرم امسال تصویر زنجیر زنی نیست. تصویر مردم گرسنه است. گرسنگی دین را از صحنه بیرون کرد. هم دینداران می‌دانند که گرسنگان نه به خاطر حسین که به خاطر گرانی، فقر و قیمت دلار در صف نذری‌ها ایستاده‌اند. هم گرسنگان خود می‌دانند که آنجا چه می‌کنند. خبری از امام حسین نیست، گرسنگی از صحنه بیرون‌ش کرد، همزمان اما، حرمت و شأن مردم نیز در این محرم جا گذاشته شد.
من از گرسنگان اینگونهء تاریخ همانند گرسنگان جنگ جهانی دوم، گرسنگان آفریقا، گرسنگانی که نقطهء امیدواری مردم و لایه‌های خاکستری مغز را یک شبه کور می‌کنند می‌ترسم. گرسنگانی که ارزش‌های اخلاقی، شأن و حرمت را در پیچ تاریخ جا می‌گذارند، مولد افق‌های سیاه‌ند!
مشکل گرسنگی مردم را بایست انقلابی حل کرد. انقلابی که شأن و حرمت را در راه گرسنگی قربانی نکند. انقلابی که به جای استیصال و پایین کشیدن و جا گذاشتن ارزش‌های اخلاقی، شأن و حرمت مردم، نظام آیت‌الله‌های دزد را پایین بکشد.

خدا را باید استفراغ کرد



دوستی در جایی گفتند بی‌خدایان حوصله‌ام را سر می‌برند چون فقط از خدا حرف می‌زنند!
در پاسخ چه باید می‌گفتم؟ ایشان درست می‌گویند اما آنچه ندیدند این است که ما در مورد خدا حرف نمی‌زنیم بلکه داریم استفراغ خدا می‌کنیم! از زور پرخوری و غذای مسمومی که به نام خدا و دین بر معده فرهنگی ما تحمیل شده است بد مزاج شده‌ایم. آن را یک جوری یعنی با سلاح منطق باید پس بزنیم.
ما دچار دو استبداد و شاید سه استبداد هستیم، استبداد را همان شیوهء بردگی و برده‌داری ببینید.
اولی استبداد الله و حاکمان و موبدان و کاهنان دینی که استبداد عناصر قدرت و ثروت را توجیه معنوی می‌کنند.
دومی استبداد اجتماعی که عرف و نگاه فرهنگی جامعه است که حاصل تربیت اجتماعی و باورها و عقاید آن اجتماع است. چنین اجتماع معلولی استبداد می‌سازد و اجازه هنجار شکنی نمی‌دهد.
سومی استبداد من بر من که اثرات تربیت اجتماعی است، پارامتری در من ایجاد می‌کند که اجازه تابو شکنی را به علت ترس از طرد شدن از اجتماع و یا احساس گناه نمی‌دهد و همواره خود را در یک حبس ابدی نگه می‌داریم
آنچه مهم است شجاعت و جستجوگری هر انسانی سبب دریدگی این حصارها می‌شود. انسانی که حصار خود را نشکند نمی‌تواند حصار جامعه را بشکند. جامعه‌ای که حصار خود را نشکند در حصار تحمیلی خود کوچک می‌شود و تحلیل می‌رود.

بزرگی یک جامعه به نفوس و متراژ خاک و منابع آن نیست، اگر چه مهم هستند. بزرگی هر جامعه به تولید فرهنگی و سیاسی و اقتصادی و تکنولوژی و دانش آن جامعه است تا بستر در جهت هدف غایی که همان امنیت روانی و جانی جامعه  است مهیا شود. انسان را به انسان واگذاریم و سیستم جامعه را متمرکز در عدالت کنیم تا پشتوانهء آزادی باشد. آزادی برای همه بی‌هیچ قید و شرطی! وظیفهء مالیات‌گیرنده تضمین این عدالت اجتماعی است نه سرکوب!
ما هم از طرف الله سرکوب می‌شویم و هم توسط حاکم عرفی اجتماعی. نتیجه آنکه سعادتمند نیستیم و نخواهیم شد. سعادت انسان در گشودن قیدهای ناملزوم است. دین و خدا قید ناملزومی هستند که انسان را اسیر خود می‌کند.
خدا را استفراغ کنید تا معده فرهنگی شما آزاد شود تا بتوانید در بزنگ‌های انتخاب، تصمیم‌های درست بگیرید.

آیا خدا جهان را آفریده ؟



وقتی مردم از من این پرسش را می‌کنند که آیا جهان آفریده خداست؟

من به آن‌ها می‌گویم این سؤال به خودی خود بی‌معناست!

زمان قبل از بیگ‌بنگ وجود نداشت. برای همین زمانی برای خدا وجود نداشت تا جهان را بسازد. این مانند این است که دستورالعمل‌های گوشه‌های زمین را از شما بخواهند، زمین یک کره است. بنابراین دنبال کردن آن کاری بیهوده است.

ما آزادیم هر آنچه را که می‌خواهیم باور کنیم و به نظر من این ساده‌ترین توضیح است: در اینجا خدایی نیست و هیچ‌کس جهان را نساخته و هیچ‌کس سرنوشت ما را هدایت نمی‌کند، این مسئله مرا به درکی عمیق می‌برد ،قطعاً بهشت و زندگی پس از مرگی وجود ندارد، ما باید از همین یک زندگی‌مان در طرح بزرگ جهان قدردانی کنیم و من برای این بسیار سپاسگذارم.

استیفن هاوکینگ، طرح بزرگ (The Grand Design) -



پی‌نوشت: خداپرستان برهان جنبش یا برهان علت و معلول را بیان می‌کنند که بی‌خدایان آن‌ها را با بیان سفسطه بودن‌شان اثبات می‌کنند!



در پاسخ به این دست از پرسش‌ها باید نخست پرونده علت و معلول را خوب درک کنیم! پیوند علیت می‌گوید "هر معلولی علتی دارد" و این پیوند معمولاً با اینکه هر چیزی علتی دارد اشتباه گرفته می‌شود، آیا هر چیزی معلول است؟ این که هر معلولی علتی دارد بسیار روشن است مثل اینکه بگوئیم هر مضروبی ضاربی دارد، ولی آیا هر چیزی معلول است؟



بنابراین خداباوران خداوند را به عنوان چیزی که معلول است نمی‌پذیرند و خداوند را علت‌العلل (چیزی که به وجود نمی‌آید بلکه خود تنها پدید آورنده است) می‌نامند، در آشکار کردن و باز نمودن گسترده‌تر برهان علیت معمولاً گفته می‌شود، معلول چیزی است که وجود نداشته باشد و آغاز به وجود کرده باشد، بنابراین این برهان را می‌توان بدین‌سان چکیده و فشرده کرد که:


* هر چیز که به وجود بیاید علتی دارد (پس معلول یعنی چیزی که آغاز به وجود داشتن بکند).


* کائنات آغاز به وجود داشتن کرده است (بیگ‌بنگ آغاز کائنات است)



* کائنات معلول است، پس علتی دارد، علت کائنات خدا است!



و اگر چنانچه شما بپرسید علت خدا چیست؟ خواهند گفت خداوند معلول نیست که بخواهد علت داشته باشد، خداوند علت‌العلل است. چون آغاز به وجود داشتن نکرده، از ابتدا تا بیکران بوده و هرگز زمان برای خدا معنی ندارد



زمانی از بی‌خدایان پرسش می‌شود که اگر خدا وجود ندارد، پس جهان و انسان را چه کسی آفریده است، به جای اینکه به بررسی مسائل علمی بپردازند، ابتدا باید این پیامد را از دید فلسفی بررسی کنند و پاسخ دهند. یک بی‌خدا نباید لزوماً یک مهندس طراحی موشک یا یک فیزیکدان و یا یک بیولوژیست حرفه‌ای باشد و یا شما برای اینکه اثبات کنید خدا وجود دارد نباید تنها بدانید کائنات چگونه بوجود آمده است و یا زندگی چگونه بوجود آمده است، البته این گفته درباره خدا به صورت بسیار کلی و گسترده است، خدا چیست؟!



به همین سبک باید از کسانی که می‌پرسند علت بیگ‌بنگ چیست، پرسید، چرا به این اندیشه می‌کنند که بیگ‌بنگ معلول است؟ می‌پرسند آن ذره ابتدایی بیگ‌بنگ را چه کسی در آنجا جای داده است؟! از این افراد باید پرسید، از کجا می‌دانید که کسی آن ذره را آنجا قرار داده است؟ که از ما می‌خواهید نام آن را بیان کنیم؟



در کدام پیامد و پرونده فیزیکی تا به اکنون دیده‌اید که پاسخ یک پرسش به یک "فرد" برگردد که علت بیگ‌بنگ بخواهد به یک "فرد" برگردد؟ این پرسش مانند این است که بپرسیم، علت نوری که پس از برخورد با یک آینه برگشت می‌کند "چیست "؟ کسانی که پاسخ این پرسش که علت بیگ‌بنگ چیست را با واژه "خدا" پاسخ می‌دهند، درست کار همانند را انجام می‌دهند!



این که پیش از بیگ‌بنگ چه چیزی رخ داده است و پیش از بیگ‌بنگ چه بوده است، از دیدگاه فیزیکی حرف درستی نیست، بیگ‌بنگ از دید فیزیکی علتی است که شوند به وجود آمدن زمان می‌شود، یا به گفته‌ای زمان و فضا بر پایه تعاریف فیزیکی از دید بیگ‌بنگ آغاز می‌شود. گفته "پیش از بیگ‌بنگ" از دید فیزیکی بی‌معناست.



اگر گمان را بر نادانی بگذاریم، یعنی گمان کنیم که از پایه نمی‌دانیم دلیل بیگ‌بنگ و یا فرگشت چیست، باز هم دلیل نمی‌شود که نادانی را با پاسخ غیر خردمندانه پاسخ بدهیم، ما در صورتی که این گمان را بپذیریم، نمی‌دانیم که دلیل این برآمدهای علمی چیست!



در واقع عدمی که در فضای خلاء وجود دارد، از آشفتگی‌های زیر اتمی فضا زمان در فواصل بسیار بسیار کوچکی که با مقیاس پلانک سنجیده می‌شود، تشکیل یافته است همان فاصله‌ای که در آن، گرانش کوانتومی بر ساختار فضا زمان حاکمه در این مقیاس اصل عدم قطعیت هایزنبرگ اجازه می‌دهد که انرژی به مدّت کوتاهی به ذرات و پادذرات تبدیل شود، یعنی پیدایش چیزی از خلاء کوانتومی یا هیچ کلاً پیدایش از خلاء مطلق یا صفر، پس در مقیاس کلی جهان در نگر علمی نیازی به آفریننده ندارد.

مرگ



همیشه، "همین الان" است
سم هریس
راستش امروز می‌خواهم در مورد مرگ صحبت کنم. بیشتر ما سعی می‌کنیم که به مرگ فکر نکنیم، ولی همیشه بخشی از ذهن‌مان می‌داند که زندگی ابدی نیست. بخشی از وجود ما می‌داند که با مرگ تنها به اندازه یک مراجعه به دکتر یا یک تماس تلفنی ساده فاصله داریم تا با واقعیّت فانی خود و اطرافیان‌مان روبرو شویم. مطمئنم خیلی از شما به شکلی با این قضیه سروکار داشته‌اید. حتماً می‌دانید چقدر تکان‌دهنده است که به‌ ناگاه از مسیر عادی زندگی خارج شوید و تنها مسئولیّت شما "تلاش برای نمردن" باشد، یا مراقبت از کسی که رفتنی‌ است.
ولی چیزی که مردم در این لحظات به آن پی می‌برند این است که مدت زمان زیادی از زندگی‌شان را هدر داده‌اند. و سوال این نیست که با زندگی‌شان چه کار کرده‌اند، مثلاً زمان زیادی را صرف چک‌کردن بدون وقفه ایمیل‌شان کرده‌اند، نه. مسئله اصلی این است که در سال‌های متمادی به چیزهای اشتباه اهمیّت داده‌اند و تمرکزشان روی مسائل ریز و ناچیز بوده و حالا احساس پشیمانی می‌کنند. این اتفاق هم زمانی می‌افتد که زندگی‌مان در روال عادی‌ است و البته خود یک تناقض است زیرا همه‌ ما می‌دانیم که نوبت ما هم فرا‌ می‌رسد.
واقعاً نمی‌دانید نوبت شما هم فرا‌ می‌رسد؟ نمی‌دانید که روزی خواهد رسید که بیمار خواهید شد، یا آشنایی درخواهد گذشت و شما به گذشته نگاه می‌کنید، به چیزهایی که تمرکز شما را به‌خود جلب کرده بود و رو به خود کرده و از خودتان می‌پرسید: من داشتم چه غلطی می‌کردم؟
به رغم دانستن این حقیقت، بیشتر ما بخش زیادی از زندگی خود را طوری تلف می‌کنیم که انگار برای همیشه قرار است زنده بمانیم. برای مثال، یک فیلم بد را چهار بار تماشا می‌کنیم یا مدام با همسر خود دعوا و مرافعه می‌کنیم. این کارها فقط وقتی معنا پیدا می‌کنند که ما جاودانه باشیم و تا ابد زنده بمانیم. اگر قرار باشد زندگی‌مان را این گونه هدر دهیم کاش حداقل بهشتی که وعده می‌دهند واقعاً وجود داشته باشد.
راه‌هایی هست برای این‌که به واقع در لحظه زندگی کنیم. همیشه "همین الان" است. هرچقدر هم که به آینده فکر می‌کنید و برای آن برنامه‌ریزی می‌کنید و سعی می‌کنید ریسک را پایین بیاورید، باید بدانید که واقعیّتِ زندگی شما "همین‌الان" است .
شاید مسخره به نظر برسد، ولی حقیقت همین است. البته از لحاظ قوانین فیزیک زیاد هم درست نیست، چون در واقع "همین الانی" وجود ندارد. و این حرف از دیدگاه فیزیک هم خیلی درست نیست (همانطور که زمان حال برای دو نقطه در کهکشان‌ها یکی نیست)، در واقع "همین ‌الان‌ی" وجود ندارد، از نظر علم‌ عصب‌شناسی هم "همین الان" به درستی تعریف نشده (همانطور که در تعریف حس‌هوشیاری، اطلاعات ورودی به مغز در لحظات مختلف بر اساس‌ زمانبندی‌های جداگانه تبادل می‌شوند)، که باعث می‌شود ادراک ما از زمان حال فقط یک خاطره یا ذهنیّت باشد. ولی از نظر یک تجربه‌ حس هوشیاری، واقعیّتِ زندگی شما همیشه "همین الان" است. و من فکر می‌کنم این یک حقیقت رهایی‌بخش در مورد ذاتِ ذهن انسان است. در حقیقت فکر می‌کنم که برای داشتن شادی، احتمالاً چیزی مهمتر از درک این مسئله در مورد ذهن وجود‌ ندارد.
گذشته فقط یک خاطره است، مانند فکری که در زمان حال به ذهن خطور می‌کند. آینده هم صرفاً یک فرض است که در زمان حال ذهن شما را مشغول می‌کند. چیزی که ما در حقیقت در اختیار داریم همین لحظه‌ حال است… و این لحظه… و این لحظه…
و متأسفانه بیشتر زندگی‌مان را صرف فراموش کردن، انکار کردن، فرار کردن و چشم‌پوشی کردن از این واقعیّت می‌کنیم. و بدبختانه ما موفق به انجام این فراموشی می‌شویم. متأسفانه راهی پیدا‌ کرد‌ه‌ایم که هیچگاه با لحظه‌ حال ارتباط برقرار نکنیم و به امید پیدا‌ کردن شادی در آینده، شادی را در آن لحظه پیدا نکنیم. و آینده هیچگاه نخواهد آمد. حتی وقتی که فکر می‌کنیم واقعاً در لحظه‌ حال زندگی‌می‌کنیم، گوشه‌چشمی به آینده و حل مشکلات آن داریم.
و حقیقتاً ما می‌توانیم که به سادگی، حتی شده برای لحظه‌ای، مشکلات را کنار گذاشته، و از حقیقت زندگی که در لحظه‌ حال ‌است لذّت ببریم. این حرف‌، حرف تازه‌ای یا بر مبنای اطلاعات جدید نیست. فقط کافی است تغییری در رفتارمان بدهیم. تغییری در "ادراکی که نسبت به لحظهٔ حال" داریم .