عفرین: مبارزه ادامه دارد!




از نوزدهم ژانویه تا الان، قریب دو ماه از حملات نیروهای فاشیستی ترک و نیروهای جهادی تحت عنوان مضحک ارتش آزاد سوریه، به کانتون عفرین می‌گذرد. این کانتون بسیار کوچک است و تا مرز ترکیه کمتر از سی‌کیلومتر فاصله دارد. با این حال، ارتش ترکیه متحمل هزینه‌های بسیاری شد و دو ماه طول کشید تا توانست خود را به عفرین برساند. از چهار نقطه به عفرین حمله کردند، عفرین از پیش محاصره بود، آسمان را در اختیار داشتند و از بمباران بی‌امان تا خرابکاری‌هایی مانند تخریب منابع آب و غیره کوتاهی نکردند. اردوغان فاشیست و نیروهای اسلامگرایش، با مقاومت قهرمانانه‌ای مواجه شدند. در نخستین حملات، تانک‌های ترک در همان دویست متری مرز با آتش نیروهای مدافع خلق مواجه شدند.
اکنون عفرین سقوط کرده است. من شخصاً تصور می‌کردم که آن‌ها بتوانند ظرف دو هفته به عفرین برسند و تازه از آن نقطه مقاومت پارتیزانی و چریکی علیه نیروهای اشغالگر آغاز خواهد شد. اکنون بعد از دو ماه، سگ‌های فاشیست تازه توانسته‌اند خود را به آنجا برسانند و در شهر به غارت مشغول شوند و یک مشت مرغ و خروس و گوسفند به چنگ آورند. در همان روز به دام یک تله‌ی کارگذاری شده افتادند و در اثر انفجار بمب، چهار تن از آنان به درک واصل شد.
تسخیر عفرین به معنای این است که آن‌ها دیگر جایی را برای بمباران و حملات هوایی ندارند. حملات ایذایی و تلافی‌جویانه چریک‌های قهرمان بزودی آغاز خواهد شد و تورک‌ها بزودی جنازه‌های سربازان‌شان را یکی‌یکی در اثر این حملات تحویل خواهند گرفت. بزودی هلاکت نوبتی سربازان تورک را جشن خواهیم گرفت.
اردوغان چاره‌ای جز عقب‌نشینی از عفرین نخواهد داشت. نیروهای جهادی وی قادر نخواهند بود که روی پای خود بایستند و در عفرین حکومت کنند. تلاش برای فراری‌ دادن مردم و تغییر جمعیت جواب نداده است. مردم صرفاً به روستاهای اطراف رفته‌اند. تلاش ترکیه برای ارسال پناهنده‌های سوری در مرز نیز جواب نخواهد گرفت. سیاست تغییر جمعیت که اردوغان توهم آن را دارد، به یک شوخی شبیه است. عفرین دچار تغییرات دموگرافیک نخواهد شد.
اردوغان نادان قول داده که به منبج خواهد رفت. ایجاد یک جبهه‌ی جدید، یعنی مرگ این فاشیست‌ها. منبج، مانند عفرین در محاصره نیست و پشت جبهه‌ی بسیار قدرتمندی دارد. همچنین نیروهای آمریکایی در آنجا مستقر هستند. ایجاد یک جبهه‌ی جدید، برای ارتش بی‌عرضه‌ی ترکیه و نیروهای جهادی بزدلش، گنده‌گویی است و تنها باتلاق زیرپایش را عمیق‌تر خواهد کرد.
تا همین الان، اردوغان فاشیست برای سی‌کیلومتر پیشروی کلی هزینه داده است و تمام زورش را زده است تا جهان را ساکت نگاه دارد. اما نبرد قهرمانان ی پ گ و ی پ ژ تازه آغاز شده است. استقرار در شهر و ایجاد پایگاه‌ها در راه‌ها و مناطق دیگر، اهداف خوبی برای نیروهای مدافع خلق است تا آن‌ها را هدف قرار دهند.

در کانتون عفرین مردم حکومت می‌کنند. برخلاف پروپاگاندای کثیف ترکیه، در عفرین، مردم از نیروهای مدافع خلق جدا نیستند. هر خانواده مأمنی است برای چریک‌ها، هر سلاح در خانه‌ها به سوی سربازان ترک نشانه خواهد رفت. ارتش فاشیست ترکیه نمی‌تواند در کانتون عفرین بماند. نیروهای جهادی نیز چنین توانایی را ندارند. سیاست تغییر جمعیت نیز جواب نمی‌دهد. پس شکست فاشیست‌ها قطعی است و مبارزه ادامه خواهد داشت.
 نوشته از : امین قضایی

چگونه می‌توان با کشتار، عدالت آفرید؟


بت‌پرستی شاخ و دم ندارد. هُبل‌پرستان سابق، امام‌پرستان جدیدند. بت‌پرستی بت‌پرستی‌ست. این کسی را که شما منتظرش هستید و او را مهدی موعود می‌خوانید، آیا می‌دانید که طبق متون متولیان دینی، مأمور کشتار چقدر انسان است، آنقدر قرار است آدم بکشد که خون آدم‌ها تا زانوی اسبش برسد.
چرا باید موجودی به خود اجازه دهد، به قداره‌ای خونین، همه را قربانی مکتب خود کند. این مهدی موعود، اصلن چرا نمی‌آید که دانشگاه بسازد، بیمارستان بسازد، کتابخانه بسازد. این همه ویرانی و بیماری و بدبختی نوع بشر را درمان کند. ویرانی شهرها را آباد کند و ترویج علم کند. مهم‌تر این که بیشعوری آدم‌ها را درمان کند و دردمندان را مداوا کند و مغزهای معیوب آدم‌ها را چاره‌ای بیاندیشد. دیوانگان را عقلی سلیم عنایت کند، گرسنگان را نانی برساند، جنین‌های ناقص در رحم مادران را درمان کند و ما را به منصب انسانی‌ِمان هدایت کند.
این موجود، برای تکاملِ خردِ آدم‌ها نمی‌آید. می‌آید که تا می‌تواند آدم بکشد و خون آدم‌ها را بر زمین جاری کند. برای چه و چرا؟ مگر پدرانش کم کشته‌اند که او نیز می‌خواهد کار ناتمام آنان را تمام کند. بروید و بالغانه به منزلت انسانی خودتان فکر کنید، که در این کهکشان لایتناهی درکجای هستی قرار دارید و جایگاه انسانی شما کجاست؟
اگر سر گوسفندی را ذبح کنیم، از سه لیتر و نیم خون او، فقط یک‌و‌نیم لیتر آن از تنش خارج خواهد شد، مابقی در تن او متوقف می‌گردد. انسان بالغ که حدود پنچ‌لیتر خون در بدن دارد، اگر مثل حیوانات ذبحش کنی، بیشتر از نیمی از خون او از بدنش دفع نخواهد شد، تصور کنید چقدر انسان باید کشته شود تا خون به زانوی آقا امام زمان برسد که قرار است طبق روایات این جماعت شیعه آن هم با بدن برهنه و عریان ظاهر شود! گویی همه‌ی امورِ دنیا  و آخرت در مکتب جماعت تشیع بدون برهنگی قابل حل و فصل نیست. امام زمان‌شان هم برهنه و پورنو‌ وار ظهور می‌کند.
من نمی‌دانم چگونه امکان دارد با کشتار و آدم‌کشی عدالت را در این کره‌ی خاکی که پر از جهالت‌ست حاکم کرد. مگر می‌شود با کشتار، جهان را آباد کرد؟ مگر می‌شود در جمع مشتی نادان و جاهل، عدالت را با قتل و کشتار مهندسی کرد. ملت بیشعور را باید تعلیم شعور داد. وقتی قلمِ خرد ورزان شکسته می‌شود و تن و خرد فرهیختگان را در سردابه‌ها می‌پوسانند، چگونه می‌توان با کشتار، عدالت آفرید؟
گردآورنده : میلاد سلطانپور

آیا می‌توان خدا را تعریف کرد؟



ھر يک از خداپرستان از اديان مختلف و حتی بی‌دين برای خودشان تصورات متفاوتی از خدا دارند و آنطور که خود می‌پندارند خدا را تعريف می‌کنند.
می‌توان گفت به تعداد انسان‌ھای موجود بر روی زمين خدا وجود دارد و خدايان مختلف ويژگی‌هايی را دارند که خداپرستان مختلف آن‌ھا را می‌پرستند. "بطور خلاصه می‌توان گفت خدا فاحشه‌ای‌ست که ھمگان با او ھمبستر می‌شوند و او را از جنس خود می‌دانند."
شخصيت افراد را از خدايی که تصور می‌کنند می‌توان فهميد، اگر شخصی اعتقاد دارد که خدا مهربان است و ھمه را می‌بخشد می‌توان دانست که او مهربان و باگذشت‌ست، اگر شخصی مثل حضرت محمد خدایَش جنايتکار است و ساديست و عقده دارد و در حلق کافران مس ذوب شده می‌ريزد می‌توان دانست که اين شخص خودش چنين خلق و خويی داشته است و ھمين به سادگی نشان می‌دھد که بشر خداوند را می‌آفريند نه خداوند بشر را.
اسپينوزا فيلسوف نامی ھلندی با مطالعه‌ی دقيق کتب دينی به همین نتیجه رسید و گفت: "اگر مثلث می‌توانست صحبت کند، خدا را به شکل يک مثلث معرفی می‌کرد و اگر دايره می‌خواست خدا را تصور کند وی را دايره‌وار تصور می‌کرد". ھمه‌ی انسان‌ھا آنچه خود می‌خواھند را به خدا می‌چسبانند و دشمن خود را دشمن خدا می‌دانند و اين قصه‌ای‌ست که مدام تکرار می‌شود.
خدا موجودی‌ست افسانه‌ای ھمچون جن، پری، سيمرغ، دراکولا و امام زمان که انسان‌ھا چون در مقابل نيروھايی طبيعی و مادی احساس ضعف می‌کردند اختراع (و نه کشف) کرده‌اند تا خود را با آن گول بزنند و خود را بی‌پشت و پناه احساس نکنند.
انسان‌ھا در مقابل مرگ احساس ضعف می‌کردند و نمی‌خواستند باور کنند مرگ نابودی ابدی جسم آن‌ھاست، در مقابل طبيعت احساس ضعف می‌کردند و نمی‌خواستند قبول کنند طبيعت می‌تواند برای آن‌ھا تصميم بگيرد، برای ھمه‌ی اين ترس‌ھا و بيم‌ھا خدایانی را خلق کردند تا مانند برادر بزرگ‌تری ھمراه آن‌ھا باشد و از آنان مواظبت کند.
بشر چون بسياری از علت‌ھا را در گذشته نمی‌دانسته و از گفتن نمی‌دانم در ھراس بوده و دلايل بسياری از معلول‌ھا را نمی‌دانسته است، يک خدا را فرض کرده است و آن‌را "علت‌العلل" دانسته برای اينکه نادانسته‌ای نداشته باشد.
تا اينکه بشر دريافت، ندانستنِ خود را نبايد با پناه‌بردن به موجودات افسانه‌ای پنهان کند و نادانسته ھمان نادانسته ھست تا اينکه دانسته شود. اما خدا ھمچنان از دوران فرار انسان از نادانسته‌ھايش تا به امروز به يادگار مانده .
خدايان در طول تاريخ تفاوت‌ھای بسيار کرده و کامل‌تر و پيچيده‌تر شده‌اند و يک نگاه مختصر به تاريخ ھر ملتی نشان می‌دھد آن ملت ھرچه در دانش و فلسفه بيشتر پيشرفته می‌شدند خدايان‌شان نيز به ھمين نسبت پيشرفته‌تر می‌شدند. اين بخوبی نشان می‌دھد که خدايان ساخته و پرداخته ذھن بشر ھستند. به قولی می‌توان گفت اين خدا نيست که اديان را روی زمين می‌فرستد بلکه اديان ھستند که خدا را روی آسمان می‌فرستند.
ھر دين‌داری به نوعی بی‌خدا نيز ھست، خدايانی که در روزگاری پرستش و ستايش می‌شدند امروزه خرافات و افسانه حساب می‌شوند. به عنوان مثال، شما امروز کسی را پيدا نمی‌کنيد که به "Saturn" يا زحل خدای رم باستان اعتقاد داشته باشد يا کسی که به سيستم خدایِگان يونان باستان يعنی ونوس و آپولو و خدای خدايان زئوس اعتقاد داشته باشد. ھرچند ھمچنان ھندوھا برای ھر چيزی خدايی دارند، مثل خدای حيات، خدای زمين، خدای پول و مسيحيان به تثليث اعتقاد دارند.
ھر خداپرستی يک بی‌خدا نيز ھست، زيرا خدايان بقيه اديان را قبول ندارد. به عنوان مثال: يک مسيحی به الله، اھورا مزدا، زئوس، ھرا و... اعتقاد ندارد و عيسی را پدر و خدای خود می‌داند. يک مسلمان تنها الله را قبول دارد و زئوس و اھورا مزدا و يهوه (با تعريف مسيحی آن) را قبول ندارد. يکتاپرستان، ھندوھا و چندخدايی را مسخره می‌کنند و فکر می‌کنند آن‌ھا مشتی ديوانه ھستند و ھندوھا و ساير اديان و حتی فرقه‌ھای دينی ھمه يکديگر را و خدای يکديگر را به شدت رد می‌کنند اما ھرکدام از آن‌ھا سيستم خدايی خود را قبول دارند.
"بنابراين يک خداباور ھمانند يک بی‌خدا تمامی خدايان را خرافی می‌داند اما تفاوت اين دو اين‌ست که خداناباوران ھمان يک خدايی را که خداباوران قبول دارند، نيز قبول ندارند."
اديان مختلف برای خدايان‌شان جاھا و ماھيّت‌ھای مختلفی را در نظر دارند. بعضی‌ھا می‌گويند در آسمان‌ست، بعضی‌ھا می‌گويند ھمه جا ھست، بعضی‌ھا (از روی قرآن) می‌گويند بر روی عرش نشسته است، بعضی‌ھا (از روی تورات) می‌گويند با داوود کشتی گرفته است، بعضی‌ھا (از روی جهالت) می‌گويند می‌تواند با من حرف بزند.
خدايان بسياری ھمچون زئوس در طول تاريخ مرده‌اند و به افسانه تبديل شده‌اند و روزگاری فرا خواھد رسيد که الله و يهوه و... نيز به افسانه‌ھای مضحکی تبديل خواھند شد. ما بی‌خدايان معتقديم آن روزگار فرا رسيده است و الله و یهوه و خدای مسيحيان و اھورا مزدا و شيوا نيز به قبرستان خدايانی ھمچون رع يا آمون مصری، مردوخ بابلیان و بعل فنيقيان و زئوس يونانيان و ژوپيتر روميان تعلق دارند و تاريخ مصرف‌شان تمام شده است.
به امید آگاهی
گردآورنده : میلاد سلطانپور

شاید بخواهید بدانید چرا من، ضد اسلام هستم؟


می‌پرسی مگر تو از شکنجه‌شدگانی، به خودت یا خانواده‌ات تجاوز شده و یا از نزدیکانت کسی کشته شده؟ نمی‌دانم چرا می‌پرسی، گویا متوهمین حزب‌اللهی هم گاهن در ته وجودشان اندکی انسانیّت، یافت می‌شود، دلم می‌خواهد چنگ بزنم و آن یک ذره انسانیّت را بِکِشم بیرون...

واقعیت‌اش من از خانوادهٔ معدومین هستم، از خانوادهٔ کسانی‌که مورد تجاوز قرار گرفتن، از خانوادهٔ آن‌هایی که شکنجه شدن. راستش را بخواهید من از خانوادهٔ آن‌ها هم نیستم، من خودم شکنجه شدم، به خودم تجاوز شد، من خودم اعدام شدم...
وقتی دست بابک قطع می‌شد و خون به صورتش می‌پاشید، من بودم که دستم را از دست دادم و جان کندم.
وقتی ابن مقفع را تکه‌تکه کردند و در آتش انداختند، من بودم که سوختم.
وقتی حلاج به دار آویخته شد، من اعدام شدم.
وقتی در اوین جوان کمونیست برای آزادی‌اش به سر رفیق‌اش گلوله شلیک کرد، من بودم که کشته شدم، من بودم که شلیک کردم.
وقتی به دختر مجاهد تجاوز شد، به من تجاوز شد.
وقتی مجید کاووسی را در تهران به دار آویختند چون حاکم شرع را کشته بود، من به دار آویخته شدم و قبل از مرگ خندیدم و دست تکان دادم.
وقتی سر احمد باطبی را در توالت کردند، من بودم که صورتم کثیف شد.
وقتی به زهرا کاظمی تجاوز می‌کردند، من بودم که بهم تجاوز شد و بعد کشته شدم.
وقتی گلوله به سینه ندا آقاسلطان نشست و خونش در خیابان جاری شد، من درد کشیدم و جان دادم.
وقتی ستار بهشتی را با مشت و لگد کشتن، من زیر بار شکنجه کشته شدم.
"به من خیلی ظلم شد، خیلی ستم شد، نمی‌توانم همه را بنویسم"...
من هنوز زخمی‌ام، هنوز عصبانی‌ام، ولی عصبانیّت‌ام را در کینه خلاصه نکردم، سعی کردم این عصبانیّت را در مسیری قرار بدهم که سودمند باشد، در مسیر عقلانیّت, در مسیر انسانیّت‌. من از کشتن، شکنجه و کشته شدن، تجاوز و اعدام خسته شده‌ام، من به فکر جایی هستم که عاری از این حادثه‌ها باشد...
من به دنبال "چرا" بودم. پاسخ را در اسلام یافتم، بخاطر اسلام بود که اینطور شد. این اسلام بود که به من تجاوز کرد، مرا سر برید، قطعه قطعه کرد، بارها سوزاند و اعدام کرد...
تا آخرین جای ممکن خواهم جنگید! تا پیروزی آرام نخواهم گرفت! زور و توحش اسلام مرا نمی‌هراساند! من علامت سؤالی هستم که پشت جلد هر قرآنی کشیده خواهم شد و تا ابد به عنوان پاسخی برای "چرا"  تکرار خواهم شد! من تکرار خواهم شد!
گردآورنده : میلاد سلطانپور

مذهب وسیله غارت روح و جسم


مذهب وسیله غارت روح و جسم و جان و مال و زندگی ناداشته انسان بی‌روح است، بقول مارکس، "مذهب آه مخلوق ستمدیده است". مذهب آئینه‌ای از تبلور نیازمندی‌های مادی انسانی مسخ گشته و ناامید است، که فقط خدا می‌تواند آرزوهایش را برآورده نماید، البته اگر خدایی اساساً در کار باشد، که نیست.
در نتیجه برای یک مذهبی مالیخولیایی تنبل‌فکر و گیر افتاده در بن‌بست روحی، اگر مشکلات و نیازهای انسان برآورده نشد، لابد خدا میل نداشته و آنگاه است که انسان مأیوس و سرگشته، از آنجایی‌که دستش به خدایش نمی‌رسد، انتقام بزه‌کاری‌ها و بی‌عدالتی‌های خدایش را از همزیست‌هایش در جامعه انسانی می‌گیرد، یعنی به کشتار انسان و حیوانات همزیست و غارت از دسترنج تولیدکنندگان جامعه‌ای که به آن دسترسی دارد، می‌پردازد، حال همسایه یا دور دست‌ترها، تحت عنوان چرندیاتی بنام جهاد در راه خدا، صد البته همانگونه که در طول تاریخ اتفاق افتاده این جنایات از سوی دین‌داران مختلف و ادیان گوناگون به همین صورت بوده، در چرخش و تکرار تاریخ آن‌ها با هم فرقی ندارند، جنایات مذهبی‌ها در طول تاریخ بشر مدام بصورت‌های تکراری روی داده است، برای یک مذهبی همیشه در جهت غارت و کشتار و تجاوز به انسان و  همنوع و همزیست در جامعه انسانی بهانه‌ها فراوان بوده، تمامی عرق ریختن‌ها و بقول خودشان جهاد در جهت نابودی و غارت سایر انسان‌های در همسایگی و شهر و دیار سایر مردمان همنوعش را تا نهایت توحش و درندگی به پیش برده‌اند، انسان مذهبی از سر ناامیدی و بن‌بست‌های روحی، یاوه بافی و تصورات مالیخولیایی تا نهایت حماقت برایش بسیار طبیعی جلوه‌گر می‌شود و باور دارد به آنچه که تصور می‌نماید، آثارشان آئینه‌ای از نهایت فقر و گرسنگی و تشنگی روح انسان و تبدیل انسان به درنده‌ترین حیوان و توحش و سبعیت در هنگام آرزوی غارت یا پیروزی‌هایشان است، همچنین ریاکاری و عوام‌فریبی در هنگام ضعف و زبونی‌هایشان.
اما در دنیای حقیقی؟ در اثر مذهبی بودن و تنبلی فکری، آن‌ها پس از هزاران سال یاوه‌بافی، حتی از ساختن و تولید یک امکان برای رفاه انسان باز مانده‌اند و مانع نیز بوده‌اند. آن‌ها حتی از ساخت یک وسیله و امکان رفاه و آرامش انسانی در  جامعه بشری در تمامی طول تاریخ بشر ناتوان بوده‌اند، به همین جهت، شیوه زیست انگلی پایه و اساس مذهب را تشکیل می‌دهد و یاوه بافی وسیله‌ای در جهت صاف نمودن این جاده توحش به همین دلیل انسان مذهبی حتی با نیّت بسیار نیکو؟ حتی، دشمن بشریّت می‌گردد، تجاوز و غارت و اختلاس و دزدی، آن‌گاه می‌شود قهر خداوندی و به جای خدا اگر بتواند تولید کنندگان و کارگران و زحمت‌کشان را تا نهایت توحش تنبیه می‌نماید، بردگان را می‌فروشد و کنیزکان را می‌کُشد، برای یک مذهبی شتر و بز و گوسفند و انسان که برایش تفاوتی ندارند، هر جنایتی که بتواند، تبدیل می‌شود به دستور خدا، می‌کشد، سر می‌بُرد، اگر هم در اثر بیداری مردم زحمت‌کش نتوانست که جنایاتش پیاده شود، گربه عابد شد و ... اسلام می‌شود دین زحمت و رحمت.
گردآورنده : میلاد سلطانپور

سقراط !



سقراط نخستین کسی بود که جانش را در راه عقلانیت از دست داد!
۲۵۰۰ سال قبل پیرمردی ۷۰ ساله در حضور بیش از ۱۰۰ نفر هیئت منصفه به جرم تشویش افکار عمومی و نشر اکاذیب به اعدام محکوم شد. این مرد سقراط نام داشت.
ﺩﺭ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﺷﻬﺮ ﻭ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﻣﺮﺩﻣﺎﻥ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺁﻣﺪ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﻭ ﭼﯿﺰﯼ ﺍﺯ ﺩﻫﺎﻥ ﺍﻭ ﺩﺭ ﻧﻤﯽﺁﻣﺪ، ﻣﮕﺮ سؤﺍﻝ! ﺍﺯ ﻫﻤﻪ‌ﮐﺲ ﻣﯽﭘﺮﺳﯿﺪ ﻭ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﻣﻮﺭﺩ سؤﺍﻝ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﯽﺩﺍﺩ. ﻣﻔﺎﻫﯿﻤﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻋﻘﯿﺪهٔ ﻣﺮﺩﻣﺎﻥ، ﻣﻄﻠﻖ ﻭ ﺍﺑﺪﯼ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺭﺍ ﻣﻮﺭﺩ ﭼﺎﻟﺶ ﻭ ﻧﻘﺪ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﯽﺩﺍﺩ.
ﺗﻌﺮﯾﻒ ﺳﻘﺮﺍﻁ ﺍﺯ ﻋﻘﻼﻧﯿﺖ ﭼﯿﺰﯼ ﺷﺒﯿﻪ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ: نقد ﮐﺮﺩﻥ ﺑﺪﻭﻥ خط ﻗﺮﻣﺰ. ﻫﻤﻪٔ ﻣﺎ ﺗﺎ ﺣﺪﻭﺩﯼ ﺍﻫﻞ ﻧﻘﺪ ﻭ ﺗﺤﻠﯿﻞ ﻭ ﭼﺎﻟﺶ ﻫﺴﺘﯿﻢ، ﺍﻣﺎ ﻫﺮ ﮐﺪﺍﻡ ﺍﺯ ﻣﺎ ﻋﻘﺎﯾﺪ ﻭ ﺑﺎﻭﺭﻫﺎﯾﯽ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ آن‌ها ﺭﺍ ﭘﺸﺖ ﺧﻂ ﻗﺮﻣﺰ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ، ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﻌﻨﺎ، ﻣﺎ ﺩﭼﺎﺭ ﻋﻘﻼﻧﯿﺖ ﻣﺤﺪﻭﺩ ﻭ ﻣﺤﺼﻮﺭ ﻫﺴﺘﯿﻢ. ﻫﺮ ﮐﺪﺍﻡ ﺗﺎ ﺟﺎﯾﯽ ﺧﺮﺩﻭﺭﺯﯼ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﺗﺤﺖ سلطهٔ ﻋﻘﺎﯾﺪ ﻋﺎﺩﺗﯽ ﻭ ﻋﺎﻃﻔﯽ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺭﯾﻢ.
ﻋﻘﺎﯾﺪ ﻋﺎﺩﺗﯽ، ﻋﻘﺎﯾﺪی‌ست ﮐﻪ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺑﻪ آن‌ها ﻋﺎﺩﺕ ﮐﺮﺩﻩﺍﯾﻢ ﮐﻪ آن‌ها ﺭﺍ ﺑﺪﯾﻬﯽ ﻓﺮﺽ ﮐﺮﺩﻩﺍﯾﻢ. عقاید ﻋﺎﻃﻔﯽ هم عقایدی هستند ﮐﻪ آن‌ها ﺭﺍ ﻣﻮﺭﺩ ﻧﻘﺪ ﻗﺮﺍر ﻧﻤﯽﺩﻫﯿﻢ ﭼﻮﻥ ﺑﺎ آن‌ها ﺩﺭﮔﯿﺮﯼ ﻋﺎﻃﻔﯽ ﺩﺍﺭﯾﻢ. ﺧﻄﺎﻫﺎﯼ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖﺷﺎﻥ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﺭﺍ ﻧﻤﯽﺑﯿﻨﯿﻢ ﻭ ﺧﻄﺎﻫﺎﯼ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺁﻥها ﮐﯿﻨﻪ ﻭ ﻧﻔﺮﺕ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﺑﺴﯿﺎر ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ ﺍﺯ ﺁﻥ ﭼﻪ ﻫﺴﺖ ﻣﯽﺑﯿﻨﯿﻢ. ﺧﻼﺻﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻥ ﮔﺰﺍﺭﻩﻫﺎﯼ ﻋﺎﺩﺗﯽ و ﻋﺎﻃﻔﯽ ﭘﺸﺖ ﺧﻂ ﻗﺮﻣﺰ ﻧﻘﺪ، ﻋﻘﻼﻧﯿﺖ ﺭﺍ ﻣﺤﺪﻭﺩ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ.
ﺳﻘﺮﺍﻁ ﺑﺎ ﻣﻮﺭﺩ سؤال ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻥ ﻫﻤﻪ‌چیز ﻭ ﻫﻤﻪ‌ﮐﺲ به ﺭﺍﺳﺘﯽ ﺍﻗﺪﺍﻡ ﺑﻪ ﺗﺸﻮﯾﺶ ﺍﻓﮑﺎﺭ ﻋﻤﻮﻣﯽ ﻣﯽﮐﺮﺩ. ﺍﻭ ﻣﺮﺩﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﺸﻮﺵ می‌کرد ﻭ ﻧﻤﯽﮔﺬﺍﺷﺖ ﺩﺭ ﺧﻤﻮﺩﮔﯽﻫﺎﯼ ﻓﮑﺮﯼ ﻭ ﻋﻘﯿﺪﺗﯽ ﺧﻮﺩ ﺗﺨﺪﯾﺮ ﺷﻮﻧﺪ. ﺍﻭ ﻣﺎﻧﻊ ﺧﻮﺍﺏ ﺭﺍﺣﺖ ﺁﻧﺎﻥ ﻣﯽﺷﺪ. ﺑﻪ همین ﺧﺎﻃﺮ ﻣﺮﺩﻡ ﺁﺗﻦ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺧﺮﻣﮕﺲ ﻣﯽﻧﺎﻣﯿﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﻭ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻟﻘﺐ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﺧﺮﻣﮕﺲ ﻣﺎﻧﻊ ﭼﺮﺕﺯﺩﻥ ﻣﺮﺩﻡ ﻣﯽﺷﻮﺩ.
او از راه پرخطر یقین‌زدایی منصرف نشد. ﺳﻘﺮﺍﻁ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩ ﺭﺳﺎﻟﺘﯽ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﻗﺎﺋﻞ ﺑﻮﺩ. ﺭﺳﺎﻟﺖ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥﻫﺎ ﺑﯿﺎﻣﻮﺯﺩ ﮐﻪ ﺍﻓﮑﺎﺭ ﻭ ﺑﺎﻭﺭﻫﺎﯼ ﺁن‌ها ﺩﺭ ﻫﺮ ﺟﺎﯾﮕﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ، ﻧﺴﺒﯽ ﻭ ﺧﻄﺎﭘﺬﯾﺮ ﺍﺳﺖ. ﺩﺭ ﺗﺠﺮﺑﻪٔ ﺑﺸﺮﯼ، ﺣﻘﯿﻘﺖ ﻣﻄﻠﻖ ﻭ ﺧﻄﺎﻧﺎﭘﺬﯾﺮ ﺍﻣﺮ ﻣﺤﺎﻝ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻧﺴﺒﯽ ﻭ ﻣﺘﮑﺜﺮ ﺍﺳﺖ.
امروزه روش سقراط را آگنوستیکی و شک‌گرایی (شک‌ورزی) یا سنت سقراطی می‌گویند. بسیاری از انسان‌ها مطابق عرف جامعه بودن (عرفی‌بودن) یا انباشتن اطلاعات را نشانه عقلانیت می‌دانند اما سقراط نشان داد که اینطور نیست، عقلانیت با فرآیند تفکر سر و کار دارد.
ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﺳﻘﺮﺍﻁ، ﻫﺮ ﺑﺎﻭﺭی ﻛﻪ ﺩﺭ ﺫﻫﻦ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻴﻢ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭼﺎﻟﺶ ﻧﻜﺸﻴﻢ ﻭ ﺍز ﻏﺮﺑﺎﻝ ﻧﻘﺪ ﻧﮕﺬﺭﺍﻧﻴﻢ، ﻫﺴﺘﻪﺍی میﮔﺮﺩﺩ ﺑﺮﺍی ﺯﻧﺪگی ﺍﺑﻠﻬﺎﻧﻪ ﻭ ﻣﺎنعیﺳﺖ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺯﻧﺪگی ﻋﺎﻗﻼﻧﻪ. سرنوشت سقراط پایان غم‌انگیزی داشت و نخستین کسی بود که جانش را در راه عقلانیت از دست داد!
گردآورنده : میلاد سلطانپور

دین بجز تعصب بیجا و تعطیل کردن عقل چیز دیگری نیست...


سرسپردگی به یک ایدئولوژی خاص و ایمان کورکورانه به یک مذهب، بشر را از دایره انسانیت خارج می‌کنند. انسان سرسپرده نیروی تعقل خود را در پای باورهایش قربانی کرده و اطاعت  بی‌چون و چرا و بی‌رحمانه را جایگزین آن می‌کند‌.
نمی‌توان برای یک متعصب دینی استدلال کرد، حقیقت برای او چیزی‌ست که عقاید او را تأيید می‌کند! اصولاً دین نمی‌تواند خواست‌های بشر امروزی را پاسخ دهد و مانعی در جهت رشد شخصیت فردی، اجتماعی و سیاسی اوست. این را تاریخ تمدن بشری بخوبی ثابت کرده است.
حکومت‌های دینی به خودشان اجازه دخالت در امور شخصی افراد را می‌دهند. مردم را به نفهمی، بی‌شعوری، بی‌عقلی متهم می‌کنند و در این راه صدها آیه، فتوا، شرعیات نازل می‌کنند و اگر فردی اطاعت نکند بر طبق شرعیات افراد را به اشد مجازات می‌رسانند.
برای داشتن یک زندگی انسانی لازمه‌اش جدایی دین از حکومت است. در واقع انسان آزاد است که دین داشته باشد و یا نداشته باشد و در عین حال هر کسی حق زندگی، آزادی بیان و ... را دارد.
باورهای شخصی افراد یک امر کاملاً خصوصی است تحت هیچ شرایطی نباید در جامعه نقشی داشته باشد. دین‌دار دینش را داشته باشد، بی‌دین هم به بی‌دینی خود افتخار کند و در عین حال با احترام به همدیگر، عقاید هم را نیز به چالش بکشند و ضمن اینکه همکاران خوبی برای اداره امور جامعه هستند.

کسی که ذوق فلسفی ندارد زندگی را محبوس در حصاری از تعصبات و تصدیقات قبلی حاصل از استعمال شعور عادی و فطرت سلیم و از عقاید و عادات رایجه در عصر و دوره خود و میان قوم و ملت خویش و از مسلماتی که در ذهن او بدون رضایت عقل عامد و قاصد رشد کرده و راسخ گردیده، به سر می‌بَرد.
در نظر چنین شخصی عالم خلقت دستگاهی مبین و معین و متناهی و واضح است، اعیان و اشیاء مأنوس برای او ایجاد مسئله نمی‌کند و امور و امکانات نامأنوس را از روی تحقیر و بی‌اعتنایی طرد و نفی می‌نماید.
اما همینکه به تفلسف یعنی تفکر فلسفی پرداختیم، می‌بینیم که حتی عادی‌ترین امور مأنوس روزمره زندگی، منتهی به مسائلی می‌گردد که پاسخ آن‌ها بسیار ناقص و ناتمام است. (راسل)

چرا ادیان خطرناک و مضرند؟
خیانت کردن به همسر کار بدی‌ست ولی اگر چند همسری باشد و مذهب اجازه داده باشد کار موجهی می‌شود! تبعیض بین زن و مرد کار اشتباهی‌ست ولی اگر مذهب گفته باشد که سهمیه پسر دو برابر دختر است و حتی یک پیغمبر زن هم مبعوث نشده باشد اشکالی ندارد!
کشتن آدم‌ها جنایت محسوب می‌شود ولی اگر در راه خدا باشد خیلی هم خوب است و وعدهٔ بهشت هم برای آن داده‌اند! قربانی کردن فرزند انسان کثیف‌ترین کار دنیاست ولی اگر ابراهیم باشد و برای نشان دادن ایمانش به خدا باشد بزرگ‌ترین فضیلت دنیا محسوب می‌شود!
دروغ گفتن کار زشتی‌ست ولی اگر تقیه باشد و به نحوی به خدا و دین برگردد ایرادی ندارد! ازدواج از روی سیاست و نگاه ابزاری به زن اوج رذالت‌ست ولی اگر برای پیغمبر خدا باشد خیلی هم خوب و از روی خیرخواهی‌ست!
ازدواج مرد ۵۳ ساله با دختر ۷ ساله یک جنایت و نشانگر بیماری جنسی و یا بیشعوری‌ست ولی برای الگوی اصلی مؤمنان جایز و سمبل شعورست! به غنیمت گرفتن زن‌ها در جنگ و فروش آن‌ها به عنوان کنیز عملی شدیداً غیر انسانی‌ست ولی برای لشکر اسلام و در راه خدا بلامانع و توصیه هم شده است!
کتک زدن زن‌ها و زجر کُش کردن انسان‌ها با سنگ (سنگسار) عملی حیوانی‌ست ولی اگر در کتاب مذهب آمده باشد حتماً توجیه‌پذیر می‌شود! مجبور کردن دیگران به پذیرفتن و اجرای عقاید ما و گرفتن حق آزادی و دموکراسی از مردم کار بدی‌ست ولی اگر امر به معروف باشد، حجاب اجباری یا دین اجباری باشد، بسیار هم خوب و درست است!
و ...
نتیجه: هر کار غیر اخلاقی اگر اسم مذهب روی آن بیاید و به طریقی ادعا شود که برای خداست، توجیه‌پذیر می‌شود و فرقی ندارد که آن کار چقدر پست و رذیلانه باشد. این‌ها را که خواندی شاید بتوانی درک کنی که چرا ادیان خطرناک هستند. چون ادیان (بدون هیچ زحمتی) براحتی می‌توانند ضد ارزش‌ها را به ارزش‌ها و ارزش‌ها را به ضد ارزش‌ها تبدیل کنند و تازه دیگران هم بگویند که: به عقایدش احترام بگذار! عقاید هر کسی محترم است و مهم نیست که آن عقاید چه چیزهایی را شامل بشود، برای همین باید ریشه را زد و نه برگ‌ها را ...!
گردآورنده : میلاد سلطانپور